۱۴۰۲ شهریور ۱۶, پنجشنبه

با یاد مجاهد شهید میرطه میرصادقی از پیشتازان نبرد با دیکتاتوری شاه وشیخ از گرگان

 با یاد مجاهد شهید میرطه میرصادقی از پیشتازان نبرد با دیکتاتوری شاه وشیخ از گرگان

مجاهد شهید میرطه میرصادقی
مجاهد شهید میرطه میرصادقی

محل تولد: محله میر کریم گرگان
شغل: دانشجو
سن: 28
تحصیلات: دانشجوی دانشکده الهیات مشهد
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 19-11-1360
محل زندان: -

زندگینامه شهید


زندانی زمان شاه : ۱۳۵۴  / زندان وکیل آباد مشهد / ۲ سال

نحوه شهادت : تهاجم پاسداران به پایگاه مرکزی مجاهدین

میرطه میرصادقی در سال۱۳۳۲ در خانواده‌ای زحمتکش در محله میرکریم گرگان متولد شد، دوران کودکی و نوجوانی طه همراه با کار مداوم در کنار پدرش و در کشاکش سختیها سپری شد. گذر از فراز و نشیبها و سختیها طه را از شخصیتی استوار و روحیه‌ای رزمنده و پرشور برخوردار کرده بود.

میرطه در سال۵۰ پس از گرفتن دیپلم وارد دانشکدهٴ الهیات مشهد شد. او از همان سال اول ورود به دانشکده فعالیت‌های سیاسی مبارزاتی مخفی خود را در ارتباط با یکی از گروه‌های هوادار مجاهدین شروع می‌کند. در سال۵۳ پس از دستگیری برخی از اعضای آن گروه، میرطه توانست امکانات انتشاراتی گروه را حفظ کرده و مورد استفادهٴ مجدد قرار دهد. پس از مدتی او با گروه والعصر که از گروه‌های وابسته به سازمان مجاهدین خلق در استان خراسان بود، ارتباط برقرار می‌کند و امکانات انتشاراتی حفظ شده را در اختیار گروه والعصر قرار می‌دهد و خود نیز در شاخهٔ دانشجویی آن به فعالیت مشغول می‌شود.

میرطه در شهریور ۵۴ با ضربه خوردن گروه والعصر دستگیر و زیر شکنجه‌های سنگین ساواک شاه قرار می‌گیرد، به‌نحوی که بر اثر ضربات بسیار کابل، سوزاندن بدن و بیخوابی‌های مستمرد تا مدتها از بیماریهای مختلف از جمله سردردهای شدید و ناراحتی کلیه رنج می‌برد.

سرانجام در آبان سال۵۴ طه از شکنجه‌گاه ساواک به زندان وکیل‌آباد مشهد منتقل شد و در بیدادگاه نظامی شاه خائن به ۲سال زندان محکوم گردید. دو سال اسارت در زندانهای ساواک شاه و برخورداری از آموزشهای مستقیم مجاهدین، میرطه را به‌یک کادر ارزشمند و فعال مجاهدین تبدیل می‌کند.

یکی از مسئولان سازمان در مورد اشتیاق میرطه به آموزشها می‌گوید: «طه منتظر است که کلمه‌ای از یک آموزش انقلابی از دهانم بیرون بیاید تا سریعاً آن را بگیرد».

میرطه پس از پایان دوران محکومیت خود از زندان آزاد گردید و در خارج از زندان به فعالیت پرداخت. پس از آزادی از زندان مجدداً در اوایل سال۵۷ به تشکیلات سازمان در بیرون زندان وصل شد. در حرکتهای مردمی دوران قیام شرکت و در گسترش قیام در مشهد و گرگان همراه با مجاهدین شهید خسرو رحیمی و قاسم مهریزی‌زاده نقش فعالی داشت.

پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی میرطه میرصادقی مسئولیتهای انقلابی خود را در تشکیلات مجاهدین در مشهد عهده‌دار می‌شود. سازماندهی بخش دانشجویی و تشکیل یکانهای میلیشیا در مشهد از جمله حاصل تلاشهای این مجاهد خستگی‌ناپذیر و دیگر همرزمان او در آن سالها بود. میرطه در سال‌۵۹ به تشکیلات مجاهدین در مازندران و سپس به تهران منتقل می‌شود و مسئولیتهای خود را در بخش حفاظت سازمان به‌عهده می‌گیرد. آخرین مسئولیتش به‌عنوان معاون فرمانده حفاظت پایگاه سردار خیابانی، به جلوه‌گاه پرشکوهی از زندگی انقلابی او تبدیل شد.

میرطه در میان همرزمانش به شادابی، جنگندگی و پرتلاشی شناخته می‌شد.

سرانجام این مجاهد قهرمان در سحرگاه نوزدهم بهمن ۶۰ در کنار سردار خیابانی جنگید و پس از نبردی حماسی با جراحت بسیار زیاد به زندان منتقل و پس از شکنجه‌های فراوان در اواخر خرداد سال۶۱ به‌ شهادت رسید.

هنگامی که خبر شهادت وی در شهر گرگان پخش شد، مردم شهر که از مبارزات وی و خصایص والا و انقلابی او باخبر بودند، بی‌هراس از دژخیمان خمینی ضدبشر، گروه گروه به خانهٔ مادر سالخوردهٔ او رفتند و با آنها ابراز همدردی و ایستادگی برای سرنگونی رژیم پلید خمینی کردند.

یادش گرامی راه سرخش پررهرو باد

 با یاد مجاهد شهید بهمن موسی‌پور لفمجانی

مجاهد شهید  بهمن موسی‌پور لفمجانی
مجاهد شهید بهمن موسی‌پور لفمجانی

محل تولد: رشت
شغل:
سن: 33
تحصیلات: سال ششم پزشکی
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 12-5-1367
محل زندان: -

زندگینامه شهید


زندانی زمان شاه: شش ماه

نحوه شهادت: حلق‌آویز

بهمن در سال۱۳۳۴ در شهر رشت بدنیا آمد و در ۱۰سالگی به همراه خانواده‌اش به تهران نقل مکان کرد، وی در سال۱۳۵۲ دیپلم گرفت و در کنکور ورودی رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شد. در دانشگاه با سازمان مجاهدین آشنا شد و در فعالیت‌های دانشجویی با هواداران سازمان شرکت فعال داشت. موسی با روحیه جنگنده همواره جلودار تظاهرات در دانشکده بود.

وی در سال۱۳۵۴ به‌دلیل همین فعالیت‌ها دستگیر و روانه شکنجه‌گاه و زندان ساواک آریامهری گردید و زیر ضربات کابل قرار گرفت تا این‌که پس از شش ماه به‌دلیل این‌که هیچ مدرکی علیه وی نداشتند از زندان آزاد می‌شود. آشنایی از نزدیک با سازمان و آموزشهای آن در همین مدت کوتاه انگیزه‌های بهمن را در مبارزه با دیکتاتوری شاه خائن، بیش‌از‌پیش صیقل داد. پس از آزادی از زندان به همکاری با سایر دانشجویان هوادار مجاهدین در دانشگاه ادامه داد و در تظاهرات علیه رژیم شاه شرکت فعال داشت.

در آستانه آمدن کارتر به تهران، بهمن از جمله کسانی بود که در آماده‌سازی پلاکارد و حمل آن آن هم در دیکتاتوری شاه خائن نقش داشت و اولین پلاکارد ”زندانیان سیاسی آزاد باید گردند ”را در خیابان حنیف‌نژاد در جلوی بیمارستان رازی با تعدادی از دانشجویان بردستان خود حمل کردند و در پایان تظاهرات بین دو درخت در کنار خیابان نصب کردند.

او در قیام ۵۷ به‌عنوان یک عضو فعال جنبش دانشجویی هوادار سازمان، نقش مؤثری ایفا کرد، بلافاصله پس از سقوط دیکتاتوری سلطنتی در ارتباط با جنبش ملی مجاهدین قرار گرفت، و فعالیت حرفه‌یی در سازمان مجاهدین را آغاز کرد.

وی در حالی‌که سال ششم پزشکی را می‌گذراند اما به‌خاطر آرمان آزادی و فعالیت حرفه‌یی در این مسیر، دانشگاه را ترک کرد و در سال۵۸ به همراه تعدادی از کادرهای مجا‌هدین از تهران به آبادان منتقل شد، و تحت مسئولیت مجاهد قهرمان ابراهیم ذاکری (کاک صالح) در پایه‌گذاری جنبش ملی مجاهدین در شهر آبادان شرکت داشت.

وی مسئول امنیت جنبش در این شهر را برعهده گرفت و در آموزش میلیشیا نقش قا‌بل توجهی داشت.

یکی از همرزمانش در جنبش آبادان در خاطراتش از بهمن می‌نویسد: «بهمن در جریان سیل خوزستان یکی از پایه‌های اصلی جمع‌آوری اطلاعات برای کمک‌رسانی به سیل‌زدگان خوزستان بود.

در این زمینه برخی از میلیشیاهای آبادان که بعد‌ها در زمرهٔ قهرمانان شهید سرفراز ارتش آزادیبخش ملی ایران قرار گرفتند، مجاهدان شهیدی هم‌چون سیامک کی‌شمس، رئوف شهیدزاده، عادل جدیدیان و رضا وادیان تیم نزدیک به بهمن بودند و مسئولیت امنیتی جنبش را در کنار بهمن قهرمان پیش می‌بردند.

بهمن در شکل‌گیری واحدهای میلیشیا در آبادان نیز نقش مؤثری داشت، و یکی از عمده مسئولیت‌های او راه‌اندازی ورزش دسته‌جمعی در محلات مختلف آبادان بود.

میلیشیاهای بخش محلات و دانش‌آموزی سازمان در آبادان هیچ‌گاه ”چهرهٔ بهمن موتورسوار جنبش مجاهدین“ را که هر روز در ساعت ورزش به تمامی محلات آبادان سرکشی می‌کرد، و به‌صورت نوبه‌یی با آنها ورزش می‌کرد را از یاد نمی‌برند.

یکی از ویژ‌گی‌های بهمن تسلط‌اش به آموزش‌های رزمی بود و هواداران سازمان را در محلات مختلف آموزش می‌داد. . ».

مسئولیت‌پذیری بالا از ویژگیهای بسیار شاخص و برجسته بهمن بود. در شروع جنگ ایران و عراق و حمله نیروهای عراقی به شهرهای خرمشهر و آبادان در ۳۱شهریور ۱۳۵۹ وی از سوی سازمان، نیروهای هوادار سازمان را برای دفاع از مردم آبادان سازماندهی کرد.

اقدامات قهرمانانه و فداکارانه بهمن با هواداران و کادرهای سازمان به‌خصوص در نبود هر گونه نیروی نظامی سازمان‌یافته در منطقه جنگی و فرار و عقب‌نشینی پاسداران از شهر، با سد کردن پیشروی نیروهای عراقی راه تخلیه و عقب‌نشینی هزاران تن از مردم به نقاط امن را فراهم کرد. این در حالی بود که پاسداران بنا به فتوا و تحریکات امام جمعه‌های جنایتکاری هم‌چون آخوند دستغیب مانع عقب‌نشینی مردم از شهر به بهانه فرار از جهاد می‌شدند.

در خاطرات یکی از همرزمان بهمن در روزهای نخستین شروع جنگ ضدمیهنی خمینی آمده است: «در زمان جنگ هواداران سازمان مجاهدین در سنگرهای خط مقدم منطقه جنگی مستقر بودند. من در آن دوران رابط بهمن به‌عنوان فرمانده نیروهای خط مقدم سازمان در آبادان، در اتاق جنگی بودم که بنی‌صدر و ستادش از جمله محسن رضایی... که جنگ را به‌اصطلاح فرماندهی می‌کردند، بهمن و نیروهای تحت‌امرش به‌صورت روزانه آن هم در زیر بمبارانهای مستمر و پی‌درپی در تمامی سنگرهای دیدبانی جلویی، مقاوم و پایدار مستقر بودند هم‌چنین اطلاعات به‌دست آمده را به من می‌دادند و من هم این اطلاعات را به اتاق جنگ می‌رساندم کیفیت اطلاعات گردآوری شده به گونه‌یی بود که آنها شگفت‌زده و شوکه می‌شدند. . ».

به‌رغم این، مدتی بعد در سال۵۹ با حکم بهشتی معدوم، قاضی‌القضات خمینی نیروهای مجاهدین در جبهه را دستگیر و بهمن به همراه سایر مدافعان حقیقی شهر آبادان بدون هیچ اتهامی به زندان اهواز منتقل شدند.

این بازداشت تا ۳۰خرداد ۶۰ ادامه پیدا کرد، پس از سی خرداد بهمن به همراه سایر دستگیر شدگان به تهران منتقل شد.

در این رابطه یکی از اعضای خانواده‌اش می‌نویسد: «چند ماه پس از دستگیری بهمن خبری از او ند‌اشتیم بعد از ۱سال توانستیم به ملاقات او برویم. بهمن در انفرادی بود او ورزشکار و دارای اعتماد بنفس بود. چون مدتی در انفرادی بود برخلاف تصور من آن‌قدر سرحال بود که دائم از من می‌خواست بفهمد که بیرون چه خبر است. با فشارهای خانواده و فرستادن نامه به قسمت‌های مختلف نهایتاً او را از اهواز به زندان اوین تهران منتفل کردند. در سال۶۳ مدتی او را از بند انفرادی به بند عمومی بردند. در این دوران بهمن و سایر همرزمانش که در جبهه دستگیر شده بودند مدت دو سال در سلول‌های انفرادی قرار داشتند».

بهمن قهرمان در نزد زندانیان مجاهد همیشه سرزنده و جنگنده بود و لقب سردار «موسی» را به او داده بودند. او با قامت استوار چون کوه، الگوی مقاومت، شهامت و جوانمردی برای زندانیان بود. هرگز در مقابل هیچ فشاری شکوه و شکایت نداشت و خم به ابرو نمی‌آورد.

بهمن در مواجهه با درد و فشار ناشی از شکنجه، وقتی از او سؤال می‌شد که وضعیت درد بدنت بهتر شده است یا نه؟ می‌گفت: اگر درد نبود پس مبارزه نبود. اگر این شکنجه‌گران این ددمنشی را مرتکب نمی‌شدند نمی‌بایست با این جلادان می‌جنگیدیم.

بهمن قهرمان همیشه خدا را شاکر بود و همهٔ سختی‌های این دوران را آزمایش مبارزاتی و فرصتی آرمانی می‌دید و لبخند هیچوقت از لبان مهربانش حذف نمی‌شد.

لاجوردی خون‌آشام از مقاومتهای بهمن و از این‌که بهمن او را هیچ می‌شمرد، بسیار کینه به دل داشت. بعد از شهادت سردار موسی، گویا خبری به گوش حاج داود و لاجوردی جلاد رسیده بود که بچه‌ها بعد از شهادت سردار موسی به بهمن لقب «سردار موسی» داده‌اند. لاجوردی در اواخر بهمن ۱۳۶۰؛ در مجرد۵ قزل‌حصار وارد بند شد. وقتی نزدیک سلول بهمن رسید، با خشم و کینه حیوانی به او گفت: مصاحبه می‌کنی یا نه؟ بهمن، نیشخندی به دژخیم زد که تمام وجود دژخیم تبدیل به کینهٴ گرگ صفتی شد و گفت: موسی را کشتیم تو که لقب «سردار موسی» داری شاخت را هم می‌شکنم و پای مصاحبه می‌آورمت.

بهمن قهرمان را از سال۶۳ تا ۶۷ بارها از بند عمومی به انفرادی منتقل کردند و در مهرماه سال۶۶ او را از اوین به گوهردشت فرستادند. او واقعاً به بچه‌ها روحیه می‌داد و آنها را شارژ می‌کرد. یک روز بهمن را زیر شکنجه بردند و با کابل او را زدند و می‌گفتند که سازمان را محکوم کن ولی بهمن زیر بار نرفت و تسلیم نشد.

دژخیمان هر بار به‌عناوین مختلف او را به‌قدری شکنجه می‌کردند که بیهوش می‌شد و تا مدتها او را رها می‌کردند.

بهمن در جریان شهادت خواهر قهرمانش «سیما» در زندان به‌شدت متأثر شده بود، وقتی برادر کوچکترش مجاهد «فرهاد موسی‌پور» خبر شهادت سیما را به بهمن داد، در سلول به یکی از بچه‌ها گفت: سیما به عهد خودش با خدا و خلق و مسعود وفا نمود. بعد به فرهاد گفت، نباید احساس دلتنگی کنی می‌بایست هر لحظه سیما را در جنگ و نبرد و مقاومت در خودت حاضر و ناظر بدانی.

بهمن موسی‌پور از زمان دستگیری تا مرداد ۱۳۶۷ به‌عنوان یکی از استوارترین مجاهدان زندانی در برابر رژیم ایستاد. تشکیلات زندانیان مجاهد را برقرار کرد. به زندانیان درس ایستادگی آموخت. روحیهٔ مقاومت را در زندانها تقویت کرد و در هر کجا توانست خواری و خفت رژیم آخوندی و عواملش را افشاء کرد و به همه نشان داد. او به واقع یکی از الگوهای مجاهدت و پایداری در زندانها بود و به سایرین درس مقاومت می‌داد.

یکی از همرزمان بهمن می‌گوید وقتی من و شهید فرهاد (برادر بهمن) می‌خواستیم به ارتش آزادیبخش بپیوندیم به اطلاع بهمن در زندان خبرش را رساندیم و بهمن وقتی شنیده بود گفته بود به فرهاد و دوستانش سلام برسان و بگو که به این کار شما افتخار می‌کنم و سلام ما را هم به مسعود برسانید.

سرانجام در جریان قتل‌عام سال۶۷ در روز ۱۲مرداد ۱۳۶۷ این مجاهد پایدار و سر موضع را همراه با دهها قهرمان مجاهد خلق، به‌شهادت رساندند

مجاهدان شهید سیما و فرهاد موسی‌پور خواهر و برادر بهمن قهرمان هستند.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد... !

پنجاه‌ونهمین سال تأسیس سازمان مجاهدین خلق ایران مبارک باد

 پنجاه‌ونهمین سال تأسیس سازمان مجاهدین خلق ایران مبارک باد

پنجاه‌ونهمین سال تأسیس سازمان مجاهدین خلق ایران مبارک باد
پنجاه‌ونهمین سال تأسیس سازمان مجاهدین خلق ایران 
مبارک باد

پنجاه‌ونهمین سال تأسیس سازمان مجاهدین خلق ایران

مسعود رجوی ـ نیمه شهریور ۷۸

وقتی که در نیمه شهریور ۱۳۴۴ سازمان مجاهدین خلق ایران توسط حنیف کبیر و یارانش بنیان‌گذاری شد، دوازده سال از کودتای ۲۸مرداد علیه مصدق پیشوای (نهضت) ملی ما می‌گذشت، و از ۲۸مرداد سال۳۲تا شهریور سال۳۹ به‌مدت ۷سال خفقان و اختناق کامل برقرار بود.

تا قبل از سال۵۰ مجاهدین خوب هیچ اسم و رسمی نداشتند و این نخستین نیروی سازمان‌یافته انقلابی بود که در دوران سلطنت برای اولین بار توانست برای مدت ۶سال در فاصله سالهای ۴۴ تا ۵۰ مبارزه مخفی بکنه، به‌دور از چشم رژیم و ساواک ۶سال دوام آورد و آماده می‌شد برای ورود به‌عمل، اما بعد از سال۵۰ بود که طنین اسم مجاهدین، بعد از موج دستگیریهای اولیه و شکنجه‌ها و شهادتهای آن دوران در ایران پیچید و درقلب جوانهای مسلمان و نیروهای آگاه و مبارز مخصوصاً دانشجوها و همه مشتاقان رهایی از ستم دیکتاتوری جا باز کرد، در آن سال‌های ۴۹ و ۵۰ و بعدش مردم به عیان می‌دیدند که آگاهترین و فداکارترین فرزندان فدایی و مجاهد آنها که اگر می‌خواستند می‌توانستند زندگی کاملاً مرفهی داشته باشند تمام هستی خودشان را در طبق اخلاص گذاشتند و بدون این‌که برای خودشان چیزی بخواهند برای رهایی میهن و برقراری آزادی و حاکمیت مردم، برای برابری و برای نفی بهره کشی مبارزه می‌کنند، به‌رغم ترهات رژیم شاه که مجاهدین را تروریستهای مارکسیسم اسلامی می‌خواند، مردم از مجاهدین به‌عنوان یک نیروی انقلابی، مسلمان؛ آزادیخواه و میهن‌پرست استقبال می‌کردند و بالاترین اعتمادها را هم نثار می‌کردند.

آن قدر که بسیاری از روحانیان و تقریباً همه آخوندهای خمینی چی بعدی، هژمونی سیاسی و ایدئولوژیکی مجاهدین را پذیرفتند... ...

 


جواد روحی قهرمان دلیر مردم آمل - شکنجه های قرون وسطائی وقتل یک شورشگر شمالی اهل آمل

  جواد روحی قهرمان دلیر مردم آمل  - شکنجه های قرون وسطائی وقتل یک شورشگر شمالی اهل آمل


جواد روحی از فرزندان دلیر مردم آمل بدست پاسداران وجلادان خامنه ای بشهادت رسید


قهرمان آمل جواد روحی در زندان آمل در زیر شکنجه بقتل رسید 


در دی ۱۴۰۱ کمیتهٔ پیگیری وضعیت بازداشت شدگان، در گزارشی به شرحِ «شکنجه‌هایِ ترسناک» جواد روحی پرداخته و نوشته بود : 

او در زندانِ سپاه پاسداران برای گرفتنِ اعترافِ اجباری تحتِ فشار قرار گرفته و قدرتِ تکلم را بر اثرِ شکنجه از دست داده‌است.

در بهمن ۱۴۰۱ انریکه سانتیاگو، نماینده پارلمان و دبیرکل حزب کمونیست اسپانیا، در توییتی خواستار آزادی جواد روحی و لغو حکم اعدام او شد و گفت به کمپین فعالان حقوق بشری ایران پیوسته و کفالت وی را پذیرفته‌است. هم‌زمان عفو بین‌الملل اعلام کرد که جمهوری اسلامی باید فوراً «محکومیت ناعادلانه» و حکم اعدام عرشیا تک‌دستان، محمدمهدی محمدی‌فرد و جواد روحی را که زیر «شکنجه‌های هولناک (سپاه پاسداران)، از جمله شلاق، شوک الکتریکی، وارونه‌آویزان‌شدن و تهدید به مرگ با اسلحه قرار گرفته» لغو کند. به گفتهٔ این سازمان، روحی در نتیجهٔ شکنجه‌های جسمی و روانی دچار اختلال گفتاری و حرکتی، عوارض گوارشی، بی‌اختیاری ادرار و آسیب‌دیدگی عضلانی شده بود.

بر گرفته از ویکی پدیا

اما اخبار رسیده بدست ما (سایت )حاکی از آن است :

چند روز قبل از شنیدن خبر شهادت جواد روحی ريس زندان نوشهر چشم در چشم با جواد روحی صحبت کرد بعد از آن این جوان شورشی را در زیر شکنجه بقتل رساندند 

 همچنین جواد روحی بر اثر شکنجه این جوان دلیر وشورشی واز فرزندان دلیر مردم

 قهرمان پرور آمل تکلم خود را از دست داده وتوان حرف زدن ندارد.

در نهایت وزارت اطلاعات وسپاه پاسداران او را در زیر شکنجه بقتل رساندند 

گرامیداشت یاد شهید قیام جواد روحی بر سر مزارش با نواختن گروه موزیک

 گرامیداشت یاد شهید قیام جواد روحی بر سر مزارش با نواختن گروه موزیک

گرامیداشت یاد شهید قیام جواد روحی بر سر مزارش
گرامیداشت یاد شهید قیام جواد روحی بر سر مزارش

جواد روحی، ۳۵ساله اهل آمل در آذر ۱۴۰۱دستگیر و در زندان سپاه تحت شکنجه‌های وحشیانه قرار گرفت، به‌نحوی که قدرت تکلم خود را از دست داده بود. او به اتهامات آخوند‌ساخته افساد فی‌الارض و محاربه به ۳بار اعدام محکوم شد ولی رژیم به‌دلیل اعتراضات داخلی و بین‌المللی نتوانست این حکم را به اجرا در بیاورد. خبرگزاری قضاییه جلادان روز ۲۰دیماه ۱۴۰۱ اعلام کرد: «جواد روحی لیدری گروهی از اغتشاشگران و افراد حاضر در تجمع را برعهده داشته و شهروندان را تحریک و تشویق به آشوب می‌کرده است»... قضاییه جلادان پنج‎شنبه، ۹شهریور از درگذشت زندانی قیام جواد روحی در زندان نوشهر خبر داد.

کشتن زندانیان قیام زیر شکنجه، مسموم کردن و یا سر به نیست کردن آنها توسط جلادان خامنه‌ای یک امر روتین است و تاکنون شمار قابل توجهی از زندانیان با همین شیوه‌ها در زندان و یا پس از آزادی، به‌قتل رسیده‌اند.

 

آمل - گرامیداشت یاد شهید قیام جواد روحی بر سر مزارش با نواختن گروه موزیک - ۱۳شهریور


۱۴۰۲ تیر ۱۷, شنبه

با یاد مجاهد شهید رضا بیات پیشتاز مبارزه با دو دیکتاتوری شاه وشیخ از زنجان

 با یاد مجاهد شهید رضا بیات پیشتاز مبارزه با دو دیکتاتوری شاه وشیخ از زنجان

مجاهد شهید رضا بیات
مجاهد شهید رضا بیات

محل تولد: زنجان
شغل: کارگر - فارغ التحصیل- دبیر
سن: 27
تحصیلات: دانشجو انستیتو تبریز (فوق دیپلم)
محل شهادت: تبریز
تاریخ شهادت: 10-9-1360
محل زندان: -

زندگینامه شهید


زندانی زمان شاه: ۱۳۵۲ / ۱سال

نحوه شهادت: درگیری با پاسداران و با انفجار نارنجک در میان گله پاسداران بشهادت می‌رسد

مجاهد شهید رضا بیات اهل زنجان در یک خانواده زحمتکش کارگری بدنیا آمد. در دوران کودکی پدرش را از دست داد. در همان دوران دبیرستان در اکثر جلسات مذهبی و هیئتهای گوناگون تفسیر قرآن و غیره شرکت داشت و به‌علت داشتن خلوص و صداقت و ایثار، اطرافیان و همکلاسی‌هایش مجذوب وی می‌شدند، وی هم‌چنین مدتی در حوزه زنجان درس طلبگی می‌خواند.

بعد از شروع مبارزه مسلحانه و دستگیری ۹۰درصد اعضا و صددرصد مرکزیت در سال۱۳۵۰ و هم‌چنین علنی شدن نام پرافتخار سازمان مجاهدین در میان مردم، رضا و دوستانش با توجه به خشم و کینی که نسبت به سلطنت شاهنشاهی به‌عنوان عامل بدبختی مردم داشتند، تحت تأثیر این جریان انقلابی، محافلشان به‌طور کیفی تغییر کرد و سمت و سوی سیاسی و انقلابی به خود گرفت.

رضا بعد از اخذ دیپلم وارد انستیتوی زنجان گردید و در تشکل دانشجویان مبارز سهم به‌سزایی ایفا کرد. تشکلی مبارزاتی که کم کم در کل شهر زنجان به‌خصوص غرب شهر، به همت رضا راه افتاد.

وی به‌دلیل همین فعالیت‌ها در سال۵۲ همراه چند نفر از همرزمانش توسط مزدوران شاه خائن دستگیر شد و بعد از تحمل شکنجه‌های فراوان به یک‌سال زندان محکوم گردید. دوران زندان برای رضا محل آموزش جدیدی از مبارزه اصولی علیه دیکتاتوری حاکم بود.

بعد از اتمام دوران محکومیت، رضا با پشتکار بالا و تجاربی که به دست آورده بود، همراه با مجاهد شهید فرج الله ارغوانی اقدام به برپایی کلاسهای آموزشی نیمه مخفی و مخفی در هنرستان و در خانه‌های مختلف شهر زنجان نمود که در بالا بردن سطح آموزش سیاسی ـ مبارزاتی جوانان پرشور و اقدامات عملی آنها علیه سلطنت دیکتاتوری شاه نقش به‌سزایی ایفا کرد. رضا و یاران مبارزش در برگزاری اعتصابات و تظاهرات و ترتیب دادن نمایشگاههای مختلف برای افشاء جنایات شاه خائن فعال و نقش مؤثر داشتند. بر اثر این آموزشها بسیاری از شاگردان رضا که درس فداکاری و صداقت را از او آموخته بودند راه مجاهدین را برگزیدند و تعداد بیشماری از این مجاهدین در فاز نظامی به‌دست جلاد خون آشام، خمینی دجال به‌شهادت رسیدند.

رضا بعد از اخذ دیپلم در کارخانه کبریت سازی زنجان به کارگری پرداخت و در تشکل و بالابردن فرهنگ سیاسی آنها نقش ویژه‌یی داشت. کارگران به‌عنوان یک چهره حامی کارگر، روی او حساب می‌کردند.

در جریان قیام بیشترین مسئولیت بر دوش رضا و همرزمانش بود. بعد از انقلاب فعالیت‌هایش را همراه با همرزمانش در جنبش ملی مجاهدین زنجان ادامه داد و مسئولیت بخشی از کلاسهای آموزشی برعهدهٔ رضا بود.

رضا که از انگیزه مبارزاتی بالایی برخوردار بود در سال۵۹ به ستاد سازمان در تبریز منتقل گردید و فعالیت‌های انقلابی خود را آنجا ادامه داد.

از ویژگیهای وی تواضع، ایثار و صداقت بود که روی همه کسانی که حتی یکبار با وی برخورد می‌کردند تأثیر مثبت می‌گذاشت.

نهایتا رضای قهرمان در آذرماه سال۶۰ حین تردد برای اجرای یک قرار مورد شناسایی یک خائن و مزدوران سپاه قرار گرفت که در جا وی را به رگبار بستند. رضا سریع از ماشین پایین پریده و پشت آن سنگر گرفت و با اسلحه‌ای که همراه خود داشت چندین نفر از مزدوران را به هلاکت رساند و آنگاه که فشنگهایش تمام شده بود ضامن نارنجک خود را در میان مزدوران که، دسته‌جمعی به‌سوی وی یورش برده بودند کشیده و منفجر می‌کند و در حالی‌که خود به‌شهادت می‌رسد چندین نفر از مزدوران دشمن را نیز به هلاکت می‌رساند.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

۱۴۰۲ تیر ۵, دوشنبه

مجاهد شهید رضا ناظم زمردی از مسئولین ستاد مجاهدین گرگان که در بابل به شهادت رسید قهرمان پیشتاز نبرد با دیکتاتوری شاه وشیخ

 مجاهد شهید رضا ناظم زمردی از مسئولین ستاد مجاهدین  گرگان که در بابل به شهادت رسید قهرمان پیشتاز نبرد با دیکتاتوری شاه وشیخ 


مجاهد شهید رضا ناظم زمردی
مجاهد شهید رضا ناظم زمردی

محل تولد: -
شغل: دانشجو
سن: 25
تحصیلات: -
محل شهادت: بابل
تاریخ شهادت: 14-6-1360
محل زندان: -

زندگینامه شهید


مجاهد شهید رضا ناظم زمردی در سال ۱۳۳۶در زرگندة‌ تهران در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. پدرش حاج مرتضی ناظم زمردی از بازاریان خوشنام و از فعالان نهضت آزادی بود که به‌خاطر فعالیت هایش بر علیه شاه به شهرهای مختلفی تبعید شده بود. او به هر شهری که تبعید می‌شد به امور خیری از جمله ساختن بیمارستان، گرمابه، مدرسه و مسجد می‌پرداخت و همین اعمال خیرخواهانة‌ او باعث می‌شد که از آن شهر نیز تبعید شود تا کمتر در محیط پیرامونش اثر بگذارد. گرگان آخرین شهری بود که به آنجا تبعید شد و در همانجا ساکن شد. به همین دلیل فرزندش مجاهد شهید رضا ناظم زمردی تحصیلات ابتداییش را در «دبستان ۱۵بهمن» گرگان گذراند.

طی سالهای ۴۸تا ۵۴و در جلسات مذهبی و سخنرانی‌هایی که به همراه پدرش در آن شرکت می‌کرد با مبانی علم مبارزه و سابقه مبارزات سیاسی از مشروطه تا آن روز آشنا شد و به فعالیتهای اجتماعی و سیاسی پرداخت. کمک به محرومان و مستمندان از عمده فعالیت هایش بود. او با کمکهای مالی و با اجناسی که تهیه می‌کرد به دیدار محرومان آن دوران می‌شتافت و با آنها همدردی می‌کرد. همواره می‌گفت بهبودی اوضاع نیازمندان آرزویش است و دیری نپائید که چارة‌ کار برای برآورده شدن این آرزو و برطرف شدن نابرابری و بی‌عدالتی در جامعه را در تغییر بنیادین سیاسی یافت و به فعالیتهاسی سیاسی رو آورد. پس از شهادت بنیانگذاران سازمان مجاهدین و اوج گرفتن نام «مجاهد خلق» در محافل مذهبی با این نام آشنا شد و پس از تلاشهای بسیار توانست با تشکیلات سازمان در خارج از زندان ارتباط برقرار کند و فعالیتهای انقلابی‌اش را آغاز کند. او با مجاهد شهید حسن محمدی که تازه از زندان شاه آزاد شده بود ارتباط برقرار کرد. حسن محمدی از کادرهای سازمان بود که در جریان ضربه سال ۵۰توسط ساواک شاه به تشکیلات مجاهدین، دستگیر شده و پس از یک سال آزاد شده بود. مجاهد شهید رضا ناظم زمردی پس از عضوگیری توسط مجاهد شهید حسن محمدی فعالیت‌های مبارزاتی‌اش را دوچندان کرد. از جملهٔ این فعالیتها پخش دفاعیات بنیانگذاران و مرکزیت سازمان در دادگاههای نظامی شاه در گرگان بود. پس از ضربه اپورتو نیستهای چپ‌نما به سازمان، فعالیتهای رضا اوج دوباره‌ای گرفت. او با استفاده از دستگاه استنسیل دبیرستان محل تحصیلش، بیانیهٔ دوازده ماده‌ای برادر مجاهد مسعود رجوی را در تیراژ بالا کپی و پخش کرد.

 

یکی دیگر از عملیاتهایی که هسته مجاهدین در گرگان انجام داد فراری دادن «اشرف دهقان» از رهبران فدایی آن زمان از زندان شاه بود. پس از این عملیات موفق ساواک شاه در گرگان دست به تحقیقات گسترده‌ای زد و در پی تعقیب و مراقبتهای طولانی، مجاهدین، از جمله مجاهد شهید رضا ناظم زمردی را شناسایی و دستگیر کرد. همه آنها که باهم دستگیر شده و هم پرونده بودند به تهران منتقل شده و در زندان تحت نام «بچه‌های گرگان» یا «تشکیلات گرگان» شناخته می‌شدند.

در آن تاریخ، مجاهد شهید رضا ناظم زمردی کمتر از ۱۸سال سن داشت و به همین دلیل به بند صغریهای زندان قصر منتقل شد. او در نامه‌یی که از زندان برای خواهرش فرستاده درباره حکم دادگاه این‌گونه نوشت:

«روز سه‌شنبه ۴/۹که دادگاه داشتم رفتم دادگاه و پس از تشکیل دادگاه به ۳.۵سال زندان و ۶۰۰۰ریال جریمه نقدی محکوم شدم. البته یک دو سال و یک یک سال و یک ۶ماه و ۶۰۰۰ریال جریمه نقدی که اشد آن که دو سال بود برای من در نظر گرفته شد. یعنی در حقیقت به ۲سال زندان در زندان اطفال محکوم شدم و خدا را شکر که صغر سن داشتم وگر نه به خیلی بیشتر از اینها محکوم می‌شدم» ۶آذر ۱۳۵۴- زندان قصر، اندرزگاه شماره یک – بند ۳ضدامنیتی

مجاهد شهید رضا ناظم زمردی در زندانهای شاه مطالعات سازمانی خود را در زمینه‌های تشکیلاتی، استراتژیک و ایدئولوژیک، به‌ویژه در زمینه قرآن و نهج‌البلاغه تکمیل کرد و به عضویت سازمان مجاهدین درآمد. او در عین‌حال تحصیلات دبیرستانش در رشته ریاضی را ادامه داد و موفق به اخذ مدرک دیپلم شد.

او در نامه دیگری که از زندان برای خواهرش فرستاده در رابطه با هدف‌داری هستی و ضرورت استفاده از عمر برای هدفی متعالی این‌گونه می‌نویسد:‌

«راستی که زمان چه زود می‌گذرد و عمر هم‌چون برگ درختان پائیزی، زود زرد می‌شود و از شاخه هستی بر زمین می‌افتد و زیر پای عابران خورد شده و خاک می‌شود و چه غافلند آنان که زندگی را بدون استفاده از آن به بطالت می‌گذرانند» ۱۸آذر ۱۳۵۴-زندان قصر، اندزگاه شمارهٔ‌ یک – بند ۸ضدامنیتی

در اواخر سال ۵۶به‌رغم این‌که حکم او تمام شده بود، ساواک شاه از آزادی او سر باز زد تا این‌که بر اثر موج تظاهرات مردمی و زیر فشار قرار گرفتن شاه، او نیز به همراه سایر زندانیان سیاسی از زندان آزاد شد و مورد استقبال دوستان و آشنایان و به‌ویژه دانشجویان آزادیخواه آن دوران قرار گرفت. مجاهد شهید رضا ناظم زمردی پس از آزادی از زندان جلسات متعددی ترتیب داد تا پیام مجاهدین را به مردم و به‌ویژه قشر آگاه شهر گرگان منتقل کند. در همین جلسات ساختار اولیهٔ تشکیلات گرگان و جنبش ملی مجاهدین در گرگان پایه‌ریزی شد.

پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی مجاهد شهید رضا ناظم زمردی به همراه دیگر همرزمانش که عمدتاً از زندانیان مجاهد در زمان شاه بودند جنبش ملی مجاهدین در گرگان را تأسیس کردند. او در این جنبش مسئولیتهای مختلفی را برعهده داشت. از جمله مسئولیت آموزش تشکیلاتی و ایدئولوژیک بخشهای مختلف جنبش بر عهده او بود. وی برخی از این کلاس‌ها در آمفی‌تئاتر دانشگاه منابع طبیعی گرگان و به‌طور عمومی برگزار می‌کرد. برخی کلاس‌ها نیز در شهرها و روستاهای اطراف برگزار می‌شد. وی در هنگام اوج گرفتن چماقداری خمینی در صفوف اول دفاع از ستاد گرگان بود و میلیشیاهای مجاهد را برای دفاع از ستاد جنبش ملی مجاهدین در گرگان سازماندهی می‌کرد.

مجاهد شهید رضا ناظم زمردی پس از اوج گرفتن سرکوب خمینی و دستور دادستانی برای بستن دفاتر مجاهدین به سازمان دادن میلیشیاهای مجاهد خلق برای گسترش پیام مجاهدین در بطن جامعه پرداخت.

وی در اواسط سال ۵۹با افزایش روزافزون اختناق و از بین رفتن آزادیها به زندگی مخفی روی آورد و از آنجا که در گرگان چهره شناخته شده‌ای بود از این شهر منتقل شد. وی در اولین کنکور سراسری پس از انقلاب ضدسلطنتی در رشته‌ اقتصاد دانشگاه بابل پذیرفته شده بود و این زمینه‌ای شد که برای مخفی شدن در این شهر سازماندهی شود.

 

با شروع فاز نظامی در بخش پشتیبانی عملیات مجاهدین فعالیت می‌کرد. وی همچنین مسئولیت امنیت تشکیلات مجاهدین در بخشی از مازندران را به عهده داشت.

سرانجام مجاهد شهید رضا ناظم زمردی در ۱۹شهریور سال ۱۳۶۰بوسیله یکی از مزدوران حکومتی در بابل شناسایی و هنگامی که برای اجرای یک قرار از خانه تیمی خارج شده بود محاصره و دستگیر شد. در این هنگام فرزند بزرگترش حنیف همراه او بود.

عناصر رژیم که به‌خوبی او را می‌شناختند و از سطح مسئولیتها و اطلاعاتش باخبر بودند به سرعت او را زیر شدیدترین و وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها قرار دادند. شلاقهای مستمر و طولانی، سوزاندن با اتو از جمله این شکنجه‌ها بود اما مجاهد شهید رضا ناظم زمردی اسرار خلق را در سینه حفظ کرد و شکنجه‌گران را ناکام گذاشت. مجاهد شهید رضا ناظم زمردی تنها ۵روز بعد، در ۲۴شهریور ۱۳۶۰در حالی که از شدت شکنجه‌ها دیگر قابل شناسایی نبود، به همراه سه تن دیگر به جوخه اعدام سپرده و تیرباران شد. خبر اعدام این مجاهد گرانقدر در تلویزیون و روزنامه‌های حکومتی منتشر شد. او در زمان اعدام تنها ۲۴سال سن داشت.

 

خاطرات برخی از همرزمان مجاهد شهید رضا ناظم زمردی

علیرضا عاقلی:

«اولین بار مجاهد شهید رضا ناظم زمردی را در سال ۱۳۴۹مقابل دبیرستان ایرانشهر گرگان دیدم. با برادرش همکلاس بودم و او دنبال برادرش آمده بود. دقیق یادم هست که آن روز برف می‌بارید و هوا خیلی سرد بود. او با من سلام و علیک گرمی کرد، انگار که سالهاست مرا می‌شناسد و با من دوست و آشناست. پس از آن او را در جلسات مذهبی می‌دیدم و با او بیشتر آشنا شدم. طی سالهای ۵۰تا ۵۲در جلسات مذهبی هواداران سازمان و دکتر شریعتی همدیگر را می‌دیدیم. آن روزها جلساتی که در رابطه با دکتر شریعتی برگزار می‌کردیم محملی بود برای گذاشتن قرار و رد و بدل کردن دفاعیات بنیانگذاران. ما آن دفاعیات را تکثیر می‌کردیم و بین هواداران سازمان پخش می‌کردیم. همان روزها بود که با مجاهد شهید حسن محمدی آشنا شدیم. او از مجاهدانی بود که در ضربه سال ۵۰دستگیر شده بود. یک سال حکم داشت و حکمش تمام شده و آزاد شده بود. بوسیله او در جریان فعالیتها و تاریخچه سازمان قرار گرفتیم. آن موقع جزو سمپاتیزانهای سازمان محسوب می شدیم. بعد از آن رضا در عملیات فراری دادن اشرف دهقان از زندان شاه دستگیر شد و به زندان افتاد. بعد از آن خودم هم دستگیر شدم و به زندان مشهد افتادم.

بلافاصله پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، یعنی در روزهای ۲۵یا ۲۶بهمن ۵۷بود که جنبش ملی مجاهدین شاخه گرگان را تشکیل دادیم و به همراه سایر بچه‌های آزاد شده از زندانهای شاه در گرگان در شور این جنبش، معروف به ستاد جنبش ملی مجاهدین کار را شروع کردیم.

رضا در زمان حملات فالانژها همیشه در صف اول دفاع از ستاد قرار داشت. با توجه به این‌که خانواده رضا خانواده‌ای مذهبی، خیر و سرشناس بود همیشه تلاش می‌کردیم او در ملاقاتها حضور داشته باشد؛ چرا که فالانژها و سردمداران رژیم از جمله خود نور مفیدی نماینده خمینی و امام جمعه گرگان از او حساب می‌بردند.

آخرین بار او را در فاز نظامی دیدم که جسورانه در بخش پشتیبانی عملیات فعالیت می‌کرد اما بعد از مدت کوتاهی خبر شهادتش به ما رسید.

رضا در مبارزه جدیت خاصی داشت. شجاعت و زیرکی انقلابی او چشم همه را می‌گرفت. یادم هست که در زمان شاه، به‌رغم این‌که سن کمی داشت از دستگیری و زندان نمی‌ترسید. در مبارزه در زمان خمینی هم همان جدیت دو چندان شد و البته در عین جدیت بسیار شوخ طبع بود. به‌خاطر همین ویژگیها همواره از او الگو می‌گرفتم. روحش شاد. »

سعید نقاش:

«رضا از جمله زندانیان سیاسی بود که با امواج انقلاب ضدسلطنتی از زندان شاه آزاد شد. همه در سطح شهر او و خانواده‌اش را می‌شناختند. پدرش از بازاریان خوشنام و نیکو کار بود که چندین مسجد و مدرسه و حمام عمومی ساخته و وقف کرده بود. رضا از مسئولان و موسسین جنبش ملی مجاهدین در گرگان بود. مدتی هم از فرماندهان میلیشیای مجاهدین در گرگان بود. مدتی هم مسئولیت بخش دانش آموزی و محلات را برعهده داشت. مدتی هم در بخش اجتماعی، قسمت کارمندی فعالیت می‌کرد.

نامه زندان رضا ناظم زمردی

در آن موقع در برخوردهای اولیه‌ای که با او داشتم چهره‌ای آرام و مهربان داشت. همواره اول می‌گذاشت مخاطب صحبت کند و بعد او صحبت می‌کرد. از او چهره‌ای با صلابت و متین در ذهنم مانده است. همواره در مراجعات و به‌طور خاص در مقابل میلیشیاها با چهره‌ای خندان پاسخگو بود. تیپ زحمتکشی بود. وارد تمام کارها می‌شد. بیشتر کت و شلوار می‌پوشید و مرتب و منظم بود.

نامه زندان رضا ناظم زمردی

روزهای جمعه اکثراًً جزو نفرات ثابت رفتن به برنامه‌های جمعی در کوه و جنگل بود. معمولاً به زیارت یا جهان‌نما می‌رفتیم. در طول مسیر با تشویق بچه‌ها به خواندن سرودهای سازمان و بیان جملاتی از بنیانگذاران و شهدای سازمان روحیه جمع را بالا می‌برد.

در زندان که بودم داستان دستگیری و شکنجه‌های وحشیانه‌ای که رویش اعمال شده بود را شنیدم. پشتش اتو کشیده بودند و ساعتهای متمادی به او شلاق زده بودند. او از مسئولان بالای آن زمان بود و اطلاعات زیادی داشت اما هیچ اطلاعاتی نداده بود. طوری که بدن شکنجه شده او را به دیگران نشان داده بودند که اگر آنها هم اطلاعات ندهند به همین روز خواهند افتاد. اما دیگران هم از او انگیزهٔ ایستادگی و مقاومت در برابر شکنجه می‌گرفتند. شدت جراحات و سوختگی ناشی از شکنجه آن‌قدر بود که او را زیاد نگه نداشتند و خیلی زود تیرباران کردند. یادش گرامی»

قربان عرب:

«وقتی از انجمن دانشجویان و دانش‌آموزان هواداران سازمان درکردکوی به ستاد گرگان منتقل شدم، مسئولم شد. یکی از مسئولیتهایش کار تشکیلاتی و ایدئولوژیک بود. قرآن و نهج‌البلاغه را به نفراتی که در ستاد بودند آموزش می‌داد. یکی از مسئولیتهایش هم نظارت بر توزیع نشریة‌مجاهد و کتابهای سازمانی در گرگان و شهرهای اطراف آن بود و بخشی از کار را به من سپرده بود.

رضا بسیار خوش برخورد و صمیمی بود. نظم و نظامش چشم نفرات را می‌گرفت. در رعایت زمانبندیها زبان‌زد بود و در عین‌حال بسیار متواضع و فروتن بود و به حرف دیگران گوش می‌داد. به‌رغم مشغلة‌ زیادی که داشت در کارهای جمعی مثل کارگریها و آماده‌سازی غذا حضور فعال داشت.

برای ضوابط و چهارچوبهای تشکیلاتی بهای زیادی قائل بود و در پیشبرد کارهایی که تشکیلات به او می‌سپرد بی‌شکاف بود و همین باعث می‌شد که تحت مسئولانش نیز کارهای سپرده شده را بی‌شکاف به سرانجام برسانند.

رضا در زمینهٔ تشکیلاتی، ایدئولوژیک، علوم سازمانی و سیاسی وزنه‌ای بلاجایگزین در تشکیلات بود. هفته‌یی یک یا دو بار به کردکوی می‌رفتیم و او برای نفرات انجمن و مسئولان بخشهای دانش آموزی و کارگری و معلمان، آموزش قرآن و نهج‌البلاغه می‌گذاشت و به‌صورت سؤال و جواب ابهامات و سؤالات سیاسی، ایدئولوژیک و تشکیلاتی آنها را برطرف می‌کرد. در کردکوی وارد هر خانه‌ای که می‌شد با خانوادهٔ‌ نفرات چنان گرم و صمیمی برخورد می‌کرد که در همان لحظه مجذوبش می شدند. از آنجایی که معلومات اسلامی زیادی داشت روی قشر مذهبی کردکوی تأثیر بسیار زیادی گذاشته بود.

یادم هست که پلی در کردکوی بود که شهرداری سالهای سال قول ساختن آن را داده بود ولی نساخته بود؛ رضا وقتی این موضوع را شنید آن را دست گرفت و با کمک مالی انجمن و خود مردم مشغول به ساخت آن شد. خودش شخصاً دست به کار شد و همه نفرات سازمان در کردکوی را هم بسیج کرد. به‌طور شبانه روزی روی آن کار کرد تا این‌که پل ساخته شد. اهالی محل خیلی تحت تأثیر این کار سازمان قرار گرفتند.

ساده زیستی در خورد و خوراک و پوشاک و نظم و نظام او خیلی به چشم می‌خورد.

در حمله چماقداران به ستاد گرگان رضا حضور فعالی در دفاع از ستاد داشت. در آن روز نورمفیدی، امام جمعهٔ ‌گرگان به چماقدارانش گفته بود هر طور شده کاری کنند که ستاد را تخلیه کنیم. او با ما در صف اول ایستاده بود و مجروحان را برای مداوا به داخل ستاد منتقل می‌کرد. ما میلیشیا ها که آنجا بودیم خیلی از او روحیه می‌گرفتیم. بعد از مدتی سازمان کار من تغییر کرد و دیگر او را ندیدم و خبر شهادتش را شنیدم. به راستی که چه عنصر فعال، سر زنده و چه وزنه تأثیر گذاری در همه زمینه‌ها بود.»

 

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

اسامی ۲۴ تن از شهیدان سرفراز خطه مجاهد پرور شمال ایران از منجیل ورودبار تا رامسر وچالوس تاگرگان ، ستارگان شب کوب وظلمت سوز قیام دی ماه ۱۴۰۴

 اسامی ۲۴ تن از شهیدان سرفراز خطه مجاهد پرور شمال ایران از منجیل ورودبار تا رامسر وچالوس تاگرگان ، ستارگان شب کوب وظلمت سوز قیام دی ماه ۱۴۰۴...