۱۴۰۲ اسفند ۱۲, شنبه

با یاد مجاهد شهید اسماعیل (قدیر) هاشم زاده ثابت از شهیدان نبرد با دو دیکتاتوری شاه وشیخ از آمل مازندران

 با یاد مجاهد شهید اسماعیل (قدیر) هاشم زاده ثابت از شهیدان نبرد با دو دیکتاتوری شاه وشیخ از آمل مازندران

مجاهد شهید اسماعیل (قدیر) هاشم زاده ثابت
مجاهد شهید اسماعیل (قدیر) هاشم زاده ثابت

محل تولد: آمل
شغل: متخصص الکترونیک
سن: 27
تحصیلات: دانشجو
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 12-9-1360
محل زندان: تهران

زندگینامه شهید


زندانی زمان شاه :سال ۵۱ بمدت ۶ ماه / سال ۵۴ بمدت یکسال /مجموعا ۱.۵سال

نحوه شهادت: در درگیری  قهرمانانه با پاسداران به شهادت رسید

مجاهد شهید اسماعیل هاشم‌زاده ثابت (قدیر) در سال۱۳۳۳در دهکده کوهستانی نوا در دامنه‌ٔ کوه‌های البرز در خانواده‌ای روستایی و محروم و رنج کشیده‌ای که تنها صاحب قطعه زمین کوچکی برای امرار معاش خود بودند متولد شد. اسماعیل از اولین روزهای زندگی خود در دامان رنج بزرگ شد و در همان روستا همراه با کار کشاورزی، دوران دبستان خود را نیز گذراند.

وی سپس از آنجا که برادرش (مجاهد شهید صادق هاشم‌زاده ثابت) در رشته پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد همراه او به تهران رفت و در کلاسهای شبانه به ادامه‌ٔ تحصیل پرداخت.

در این سال‌ها اسماعیل روزها را به کارگری می‌پرداخت تا بتواند خرج زندگی خود را تأمین نماید. در همین دوران بود که وی با مجاهد شهید مرتضی اعلایی آشنا شد و پس از مدتی به‌طور فعال در جستجوی راهی برای نبرد با رژیم سرسپرده شاه برآمد.

اسماعیل یکبار در سال۵۱ طی تظاهراتی بر علیه شاه در مسجد جامع نارمک بوسیله‌ٔ ساواک دستگیر شد اما پس از مدتی آزاد گردید.

پس از آزادی از زندان به‌مدت ۶ماه در میان کارگران ساختمانی به کار مشغول شد و ضمن مسافرت به شهرهای مختلفی برای کاریابی؛ با فقر و محرومیت کارگران در نظام فاسد شاه خائن مردم بیش از پیش آشنا شد و عزم او برای مبارزه با این نابرابریها که خودش در من آنها قرار داشت جزم‌تر شد.

وی که توانسته بود پس از تلاشهای زیاد با مجاهدین که خواستهای خود را در آرمان و اهداف سازمان متبلور می‌دید ارتباط برقرار کند در اواخر سال۵۴ و هنگام اجرای قرار دستگیر شد.

اسماعیل پس از دستگیری مورد شکنجه‌ٔ وحشیانه ساواک قرار گرفت و طی ۹ماه سنگین‌ترین و وحشیانه‌ترین شکنجه‌های مزدوران شاه را تحمل کرد و لب از لب نگشود.

اسماعیل در رابطه با این شکنجه‌ها به یکی از همرزمانش گفته است: «این کله را می‌بینی چرا بزرگ شده است برای این‌که بازجویم ۳ماه نمی‌دانم چند بار سرم را به دیوار می‌کوبید و بازجو را مسخره می‌کردیم و می‌گفتیم این کله را به دیوار بزن آرمان مجاهدین و آرم بزرگ آزادی خلق تویش است چیزی از آن کم نمی‌شود ما زندان شاه دیکتاتور و شکنجه ساواکیهای آریامهری را اینجوری پشت سر گذاشتیم».

اسماعیل دلیر در آن دوران حتی توانست با هوشیاری خاص خود و فرستادن پیام به خارج از زندان تعدادی از همرزمان خود را از تور ساواک نجات دهد. وی به‌رغم این‌که ماهها در سلول انفرادی ساواک به سر برده بود ولی همواره در جستجوی راهی بود که بتواند از چنگال دشمن رهایی یابد و به همرزمانش در خارج از زندان بپیوندند و در همین رابطه در پائیز ۵۵ هنگامی که مأموران ساواک را به بهانه‌ٔ نشان دادن دستگاه چاپ و پلی کپی به دامنه‌ٔ کوه‌ها و جنگل‌های شمال و حوالی روستای خود کشانیده بود توانست در یک محل پر پیچ و خم و مناسب و جایی که مزدوران از شدت خستگی و پستی و بلندیهای راه از نفس افتاده بودند با وارد آوردن ضربه‌ای به شکم مزدوری که دست او را در دست داشت بگریزد و پس از گریختن و تهیه‌ٔ پول و امکانات از دوستان خود در آن حوالی به شهر ساری رفته و در آنجا مخفی گردد.

وی پس از تهیه‌ٔ یک اتاق محقر در ساری به حرفه‌ٔ دیرین خود کارگری مشغول شد و در انتظار وصل مجدد به سازمان ماند. تا این‌که در اوایل سال۵۶ مجدداً در رابطه با سازمان قرار گرفت و با قلبی مملو از شور و شوق به فعالیت‌های انقلابی خود روی آورد. اسماعیل از همان ابتدای ارتباط با سازمان با نام مستعار (قدیر) نامیده شد و این نام را تا پایان حیات پرافتخار خود حفظ کرد.

وی پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی هم‌چنان بسان مجاهدی پاکباخته و حرفه‌یی به فعالیت‌های انقلابی خود در سازمان مجاهدین خلق ایران ادامه داد.

پس از ۳۰خرداد ۶۰ و آغاز فاز نظامی قدیر در قسمت تدارکات بخش اجتماعی فعالیت می‌کرد. وی در همین دوران به‌علت آشنایی با مسائل فنی و نظامی طرح بمب ضربه‌ای را که بعدها به‌نام خودش بمب ضربه‌ای قدیر نامیده شد ارائه داد. این بمب که با وسائلی ساده ساخته می‌شد در زمره‌ٔ بمبهای بسیار با ارزش و نیرومندی بود که قدرت تهاجمی واحدهای عملیاتی را مضاعف می‌کرد.

سرانجام قدیر قهرمان در آذر ۶۰ در کارگاه خود واقع در مجیدیه تهران مورد تهاجم قرار گرفت و در کنار یک تن دیگر از برادران مجاهدش شهید ماشاءالله کباری (خیرالله) پس از یکساعت درگیری و نبردی قهرمانانه با مزدوران خمینی به‌شهادت رسید.


مجاهد شهید ماشاءالله (خیرالله) کباری (بنا) همرزم اسماعیل هاشم زاده ثابت قدیر

مادر و دو برادر شهید قهرمان اسماعیل نیز از شهدای مجاهد خلق هستند

مادر مجاهد خلق بتول جلالی‌زاده که هنگام شهادت ۶۰ساله بود از زمان شاه از مبارزات فرزندان مجاهدش حمایت می‌کرد و در زمان خمینی جلاد به‌طور حرفه‌یی با مجاهدین مبارزه می‌کرد تا به‌شهادت رسید.


برادر دیگر شهید اسماعیل مجاهد شهید ابراهیم هاشم‌زاده ثابت بود که در ۱۵خرداد سال۱۳۶۲ به دست دژخیمان خمینی به جوخه اعدام سپرده شد

یادش گرامی و راه سرخش پر رهرو باد

فاطمه (رضيه) آيت الله زاده شيرازي الگوي جسارت و رشادت همسر وهمرزم دکتر ضادق هاشم زاده ثابت از آمل مازندران

 فاطمه (رضيه) آيت الله زاده شيرازي الگوي جسارت و رشادت همسر وهمرزم دکتر ضادق هاشم زاده ثابت از آمل مازندران

فاطمه (رضيه) آيت الله زاده شيرازي الگوي جسارت و رشادت

تاريخ تولد: 1331

محل تولد: تهران

تحصيلات: ليسانس فيزيك

تاريخ شهادت: 10 آبان 67

نحوه شهادت: حلق آويز با جراثقال در برابر ديگر زندانيان

رضيه در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد. پدرش يك روحاني بود. ولی او در زماني كه سنتهاي دست و پا گير زن را به كنج خانه ميكشاند، بر اين سنتها شوريد و ديوارهاي ناباوري را در هم شكست.

رضیه کوهنوردی خستگی ناپذیر و سنگ نوردي ماهر بود. او به تحصیلات خود ادامه داد، به دانشگاه راه یافت و در آنجا با دردهای جامعه آشنا شد. در فعالیتهای دانشگاهی زمان شاه شرکت کرد و از سال ۱۳۵۵، تبدیل به عنصری تأثیرگذار و فعال در مناسبات اجتماعی و سیاسی شد و به خاطر فعالیتهای سیاسی‌اش به مدت سه سال به زندگی مخفی روی آورد.

بعد از سرنگونی شاه و به قدرت رسیدن آخوندها، رضیه وارد مبارزه با حاکمیت زن ستیز آخوندها شد. رضیه آخوندها را به خوبی می‌شناخت و در پیکار با آنها پیشتاز بود.

او در سال 60 در حالي كه باردار بود، دستگير شد و در زندان وضع حمل کرد. اما به دلیل شرایط بد زندان و عدم تغذیه کافی، فرزند تازه به دنیا آمده اش فوت کرد. همسر و همرزمش مهدی هاشم زاده ثابت نيز در زندان اعدام شد.

عليرغم همه این سختيها روحيه بالاي رضيه در زندان زبانزد همبنديهايش بود. روزها با همبنديهايش ورزش مي كرد، كار دستي درست مي كرد و اخبار زندان را از سلولي به سلول ديگر منتقل مي كرد. شبها كه برق سلول را خاموش نمي كردند، رضيه با روزنامه و نخ و نايلون براي چراغ روكش درست كرده بود. شبها بعد از اينكه پاسداران سلول را چك مي كردند آن را بالا مي‌كشيد و صبح قبل از اینکه بیایند، آن را پائين ميآورد.

او در همان دوران خبر شهادت دو برادرش مرتضی و احمد و همچنین برادر همسرش ابراهیم هاشم زاده ثابت را در زندان شنید اما هيچكدام از اين مصائب نتوانست خللي در اراده او براي مبارزه به هر قيمت ايجاد کند.

رضيه در زندان با روحيهاي شاداب از خاطراتش مي گفت آنچنان كه صداي خنده زندانيان در بند ميپيچيد. يكي از همرزمان زندانياش مي گويد: «صداي خنده ما كه در زندان ميپيچيد، رضيه مي گفت بچه ها آرام بخنديد. اگر اينها بفهمند ما خوشحاليم، ما را از هم جدا مي كنند. و من هميشه فكر مي كردم رضيه با اين روحيه بشاش و نظر بلندش چطور چنين وضعيتي را تحمل مي كند.»

سرانجام بعد از ۷ سال زندان،‌ رضیه در جریان قتل عام سال ۶۷ در حالی که در اعتصاب غذا به سر می‌برد، در مقابل چشمان بقیه زندانیان با جراثقال به دار کشیده شد.

این چنین بود که رضیه قهرمان، شاخص شوریدن علیه سنتهای ارتجاعی و اسارت بار برای زنان ایران شد. الگويي درخشان براي زناني كه راهش را ادامه مي دهند؛ الگويي كه با روحیه ای سرشار و شاداب همواره آماده پرداخت بالاترين قيمت بود.

مطلب مرتبط  لطفا کلیک کنید وبخوانید ومنتشر کنید

با یاد مجاهد شهید اسماعیل (قدیر) هاشم زاده ثابت از شهیدان نبرد با دو دیکتاتوری شاه وشیخ از آمل مازندران



در وصف آبجی مادر مجاهد ذبیحی هااز آمل مازندران - ترانه ای بر وزن ترانه شمالی --میرزا میرزا

 

در وصف

 آبجی مادر مجاهد ذبیحی ها ترانه ای بر وزن    ترانه شمالی --میرزا  میرزا  از آمل مازندران




آبجی ، خدیجه مهدوی ،  مادری که ۸ تن از فرزندان وبستگان نزدیکانش برای آرمان آزادی بشهادت رسیدند
 ( آمل مازندران)


خانواده ذبیحی خانواده ای که جانشان را در مسیر آرمان آزادیخواهی مردم ایران فدا کردند

آبجي آبجي        مادر  قهرمان ما           آبجي  آبجي 

شوروعشقي به جان ما


هرمجاهد شهر آمل  گشته مديون           شدمجاهد بانگاهت 

       شادوخندون


دامن  ,  پاك    تو ,      پروريده           طاهره , اسماعيل,            شيررمضون


شيرآهن    , يلان         ,درنبردي           نابرابر ,   

به               دژخيم دوران


آبجي  آبجي  چادر شه    كمردون          سبد انجير , بيير,

      روي سر  دون


راه بوران تا به  آمل توي       سرما         تا كه نوني تورساني

 

           بچه هارا


توهميشه تو صف        نان وروغن            با شجاعت با


   جسارت  زدي برهم 


ارتجاع را كردي رسوا  توبه هر جا            تابن جان داشتي


 كينه     از آخون دا


ميليشيا گشنه تشنه  خسته پر خواب        توي سرما يانبرد 

  

 وگرم      آفتا ب


ميرسيده گربه سفره      باتب وتاب      خنده هايت مي پرانيد


 خستگی    خواب

مجاهد شهید خدیجه مهدوی (مادر ذبیحی) از آمل استان مازندران

 مجاهد شهید خدیجه مهدوی (مادر ذبیحی) از آمل استان مازندران

مجاهدشهید خدیجه مهدوی (مادر ذبیحی)
مجاهدشهید خدیجه مهدوی (مادر ذبیحی)

محل تولد: آمل
شغل:
سن: 56
تحصیلات:
محل شهادت: آمل
تاریخ شهادت: 3-5-1362
محل زندان:

زندگینامه شهید


حضور گسترده مادران مجاهد در تمامی صحنه‌های نبرد بر علیه خمینی جلاد، یکی از ویژگیهای تحسین‌برانگیز انقلاب نوین خلق ماست.

مادرانی که به‌رغم کهولت سن و ضعف جسمی و بیماری و. . … علاوه بر روانه ساختن فرزندان مجاهد خود به سوی میدانهای نبرد برعلیه رژیم ضدبشری خمینی، خود نیز قهرمانانه پا به میدان گذاشتند.

آنها در پایگاههای انقلاب و به همگام رزم و دفاع، در شکنجه‌گاهها و میدانهای اعدام، یکدم از نبرد و مقاومت انقلابی نیاسودند، و با عزم آهنین و مقاومت حماسی خود بر تن مزدوران و شکنجه‌گران خمینی دجال لرزه افکندند.

شرح فداکاریها، مقاومت، دلاوریها و ایستادگی‌های این قهرمانان عاطفه و آگاهی و سمبلهای شرف و بیداری زن ایرانی، صفحات زرینی از تاریخ نوین میهنمان را به خود اختصاص داده است.

مادر مجاهد خدیجه مهدوی (ذبیحی) که در مردادماه سال۶۲ پس از ماهها اسارت و شکنجه به‌دست دژخیمان خمینی در زندان به‌شهادت رسید یکی از این ستارگان تابناک است.

 

مادرمجاهد خدیجه مهدوی که همشهریان و همرزمانش او را آبجی صدا می‌کردند، برای اکثر مردم شهر آمل چهره‌ای آشنا بود.

مادر مبارز و رنجدیده‌ای که آثار سال‌ها محرومیت و انجام کارهای شاق و طاقت‌فرسا در کوره پزخانه‌ها و مزارع، به‌خوبی از چهره تکیده و شکسته شده‌اش پیدا بود.

اما با این همه لحظه‌ای خنده از صورتش محو نمی‌شود و گشاده رویی و خون‌گرمی‌اش زبان‌زد همه بود، بسیاری از روزها سفره‌ای که ظهر در خانه‌اش پهن می‌شد تا شب جمع نمی‌کرد.

چرا که به‌طور مرتب ملیشیاهای مجاهد خلق از گوشه و کنار شهر به خانه آبجی می‌رفتند و پس از خوردن چند لقمه نان و پنیر و یا غذای ساده دیگری، لحظاتی استراحت کرده و مجدداً برای انجام وظایفشان روانه محله‌های مختلف می‌شدند. برخورد آبجی با تک تک بچه‌ها به قدری محبت آمیز بود که انگار هر کدام از آنها فرزند و جگرگوشه خود او هستند.

مادر به‌محض اطلاع از تهاجم مزدوران و اوباش خمینی به ستادهای سازمان یا دکه‌ها و تیم‌های پخش نشریه مجاهد و... . سراسیمه خود را به محل درگیری می‌رساند و به دفاع از فرزندان مجاهدش می‌پرداخت.

او یکی از مادرانی بود که همواره در حرکتهای اعتراضی مادران مجاهد جلو دادستانی ضدانقلاب و یا مراجعه به مراکز مختلف در جهت افشای جنایات مزدوران خمینی فعالانه شرکت می‌نمود.

از این‌رو پاسداران و مزدوران خمینی نیز او را می‌شناختند و کینه شدیدی از او به دل داشتند، در این رابطه یکبار او را جلو دادستانی ضدانقلاب آمل به‌شدت مجروح ساختند، طوری که آبجی در اثر شدت ضربات قنداق تفنگ پاسداران به سرش بیهوش شد و توسط مادران دیگر به خانه انتقال یافت. مادر وقتی به‌هوش آمد گفت: هر روز با دیدن وحشیگریهای عوامل خمینی، حقانیت سازمان برایم بیشتر روشن می‌شود... »...

مادر مجاهد خدیجه مهدوی (ذبیحی) سال۱۳۰۴ در ده بوران واقع در۲کیلومتری شهرستان آمل در یک خانواده‌ٔ محروم روستایی متولد شد.

مادر ذبیحی برای تأمین معیشت خانواده‌اش سال‌ها به کارکردن در مزارع برنج و توتون‌زارها و باغها پرداخت و به این ترتیب با دستمزد روزی ۱۰-۱۵ریال در تأمین مخارج خانواده به همسرش کمک می‌کرد. او مدتها در کوره پزخانه‌ها کار می‌کرد وهم‌چنین برای فروش محصولات مزرعه کوچکی که داشت به شهر می‌رفت.

مادر رنج و ستم محرومان و استثمار زحمتکشان را با گوشت و پوست خود لمس می‌کرد و در همان حال به سبب روحیه مقاوم و مبارزه جویش، هیچگاه تسلیم شرایط موجود نمی‌شد.

او ۵فرزندش را با هر مشقت و سختی که بود به مدرسه فرستاد و به مخالفت شدید مرتجعین با تحصیل دخترانش، هیچ توجهی نکرد.

او علناً به آنها می‌گفت: «شما نان بیسوادی ما را می‌خورید و به همین خاطر هم با تحصیل و یاد گرفتن علم مخالف هستید».

آبجی مجبور شد برای ادامه تحصیل فرزندانش از روستای بوران به شهر بیاید، آمدن او به شهر همزمان بود با آغاز فعالیت‌های سیاسی او بر علیه رژیم شاه خائن.

او در سال۵۵ از طریق فرزندانش با مجاهد شهید صادق هاشم‌زاده ثابت که در آن زمان مخفی بود آشنا شد. مجاهد شهید هاشم‌زاده برای اجرای قرار و نشست با فرزندان مادر به خانه آنها می‌رفت و مادر خوشحال از این‌که مجاهدی پابه خانه‌ٔ او می‌گذارد فعالانه در حل و فصل مسایل امنیتی این قرارها تلاش می‌کرد.

علامت سلامتی برای خانه می‌گذاشت، کوچه و خیابان را چک می‌کرد و علاوه براینها، او در نگهداری و جاسازی مدارک و جزوات به فرزندانش کمک می‌کرد، و فعالانه در پخش اعلامیه در شهر و در روستا شرکت می‌نمود.

پس از پیروزی انقلاب هنگامی که ستاد جنبش ملی مجاهدین در شهر آمل شروع بکار کرد، از این‌که می‌تواند به‌راحتی مجاهدین را ببیند و با آنها صحبت کند و از آنها راهنمایی بگیرد، ابراز خوشحالی می‌کرد.

بعد از تشکیل انجمن مادران مسلمان، آبجی یکی از فعالترین اعضای انجمن بود و در برپایی دکه و شرکت در مراسم و دفاع از پیک‌های انقلاب فعالانه حضور داشت.

روزی که برای دیدن خانواده شهید شهرام اسماعیلی (از شهدای فاز سیاسی) به خانه‌ٔ آنها رفته بود، در آنجا مادر کبیری را دید و شدیداً مجذوب شخصیت انقلابی وی شد. او همیشه از آن‌روز به‌عنوان یکی از بهترین روزهای زندگیش یاد می‌کرد و می‌گفت: «آن‌روز نیرویی دوباره گرفتم».

روز اول تیرماه ۶۰ پاسداران جنایتکار خمینی وحشیانه به خانه مادر حمله کردند، مادر آنجا نبود واز همان زمان زندگی مخفی آغاز کرد.

او با یکی از دخترانش بنام طاهره جلالی و همسر وی مجاهد شهید ایرج جلالی که در همان روزها به‌دست پاسداران جنایتکار خمینی به‌شهادت رسیده بود، زندگی می‌کرد. پاسداران مرتباً برای دستگیری آبجی و دیگر فرزندان مجاهدش از جمله مجاهد شهید دکتر اسماعیل ذبیحی به خانه‌های اقوام و آشنایان آنها حمله می‌کردند.

مادر مجاهد شهید خدیجه مهدوی برای وصل ارتباط با سازمان، فشارها و مشکلات بسیار و روزها در بدری را تحمل کردو سرانجام پس از تلاش موفق به برقراری رابطه شد.

مادر تا اسفندماه ۶۱ در پایگاههای مقاومت مجاهدین و در کنار فرزندان مجاهدش به انجام وظایف انقلابیش مشغول بود.

او بعداً در جریان یکی از تهاجمات رژیم به اسارت درآمد، مزدوران جنایتکار خمینی که از او کینه عمیقی به دل داشتند، اوراشدیداً تحت شکنجه قرار دادند.

اما مادر قهرمانانه مقاومت کردو سرانجام به‌دست دژخیمان خمینی در مردادماه ۶۲ در زندان به‌شهادت رسید. حضور مادران قهرمانی هم‌چون مادرمجاهد شهید خدیجه مهدوی (ذبیحی) در صفوف مجاهدین و مقاومت و شهادت قهرمانانه آنان، خود گویای عمق و اصالت شجره طیبه مجاهد خلق در اعماق این میهن است.

شجره طیبه‌ای که اینک در هر گوشه آن و درقلب و ضمیر میلیون‌ها ایرانی ریشه دوانده و بر شاخسارهای سرفراز و استوارش گل‌های سرخ رهایی روییده است.

گل‌های سرخی برخاسته از خون هزاران شهید مجاهد خلق که از زن و مرد و پیر و جوان جز برای انجام مسئولیتهای انقلابی خویش قدمی برداشتند و در این راه مرزهای حماسه و فدا را تا بیکران درنوردیدند.

یاد مادر مجاهد شهید خدیجه مهدوی (ذبیحی) گرامی باد

خاطرات


یکی از خواهران مجاهد که در زمستان ۶۰ همراه با مادر در یکی از پایگاهها به‌سر برده خاطرات خود را از این دوران چنین نقل می‌کند: «وجود مادری سالخورده اما شاداب و با روحیه در پایگاه برای همه ما انگیزاننده بود.

مادر خواندن و نوشتن نمی‌دانست اما با علاقه و اشتیاق بسیار، اخبار و مسایل سیاسی را دنبال می‌کرد و از کوچکترین فرصتی برای سؤال کردن در این زمینه‌ها استفاده می‌نمود.

آبجی با شور و علاقه در برنامه‌های پایگاه شرکت می‌کرد، از جمله به‌رغم بیماری و ضعف شدید جسمی، اصرار داشت که حتماً در برنامه‌های نگهبانی و دیدبانی شرکت کند و حتی بارها پس ازپایان نوبت پستش، به جای نفر بعدی هم دیده‌بانی می‌داد.

با این حال صبح زود همپای سایر خواهران و برادران در مراسم صبحگاه حاضر می‌شد، دیدن مادر در این هنگام که با حالتی کاملا جدی، در حالی‌که نوه‌اش بهرام (فرزند مجاهد شهید ایرج جلالی ومجاهد شهید طاهره ذبیحی ) را در آغوش داشت و در صف ایستاده و سرود می‌خواند، صحنه‌ٔ بسیار جالبی بود.

مجاهد شهید ایرج جلالی همسر وهمرزم مجاهد شهید طاهره ذبیحی از آمل مازندران
مجاهد شهید طاهره ذبیحی از آمل مازندران همسر وهمرزم مجاهد دلیر ایرج جلالی

مادر ترانه‌های شورانگیزی را با لهجه محلی‌اش برای بهرام می‌خواند و طی آن داستان جنایات خمینی و قهرمانیهای مجاهدین را بازگو می‌کرد. ، ترانه‌هایی که بیانگر کینه و نفرت انقلابی عمیق مادر نسبت به خمینی جلاد و رژیم ضدبشریش بود.

داغی که خمینی بر دل مادر گذاشته بود، بسیار عمیق بود، مزدوران خمینی فرزند مجاهدش رمضان ذبیحی را وحشیانه در زیر شکنجه به‌شهادت رسانده بودند، و سپس اعلام کرده بودند که جسد را فقط به مادرش تحویل خواهند داد، تا بدین ترتیب مادر را دستگیر کنند.

مادر هر بار که صحبتی از فرزند شهیدش رمضان به میان می‌آمد می‌گفت: ای کاش رمضان هنگام دستگیری مسلح بود و می‌توانست جواب این جانیان را با گلوله بدهد..»...


شهیدان سرفراز خانواده وبستگان ذبیحی ومادر ذبیحی شهیدانی از آمل مازندران
مجاهد شهید محمد صادق اسحاق تبار از آمل مازندران 
از بستگان نزدیک مادر ذبیحی

در مجموع علاوه برآبجی ، مادر ذبیحی (خدیجه مهدوی) خودش که قهرمانانه بشهادت رسید ۸ تن از فرزندان وبستگان نزدیکانش(رمضان ذبیحی - دکتر اسماعیل ذبیحی - طاهره ذبیحی - ایرج جلالی - سلمان مهدوی - نورالله فرجی - محمد صادق اسحاق تبار بدست خمینی جلاد ضد بشر بشهادت رسید یاد ونامشان گرامی وراه سرخشان پر رهرو باد .

۱۴۰۲ اسفند ۱۱, جمعه

مجاهدان شهید صمد سراج وصالح خواجه دو قهرمان شهید از بندر گز استان گلستان که بدست بانداحمد توکلی ومنوچهر متکی بشهادت رسیدند

 مجاهدان شهید صمد سراج وصالح خواجه دو قهرمان شهید از بندر گز استان گلستان که بدست بانداحمد توکلی ومنوچهر متکی  بشهادت رسیدند 

 مجاهد شهید صمد سراج از قهرمانان شهید بندرگز


مجاهد شهید صمد سراج از قهرمانان شهید بندرگز


  نام : صمد   نام خانوادگی : سراج

تحصیلات : دانش آموز    سن:  ۲۱ ساله

نحوه شهادت : تير باران  تاریخ شهادت : مردادسال۶۰

محل تیرباران درسپاه بندرگز  محل مزار:  در باغي در روستاي

 گز در كنار برادرش فردوس

لازم به ذکر است که فردوس و صمد برادر هم هستند و از

 برادران خواهر زهرا سراج می باشند


مجاهد شهید صمد سراج از بندر گز استان گلستان

 

نکته و صحنه عجیب  با خبر شدن صمد از اعدامش :

یکی از نفرات هوادا را در روزی که شبش صمد را برای اعدام می برند توسط سپاه دستگیر شده و به زندان سپاه می برند ؛ فرد دیگر دستگیر شده تا  صمد را دید با حالت تعجب به صمد گفت ( صمد تو زنده اي ، تو روزنامه نوشتند تو را اعدام كردند ) ، صمد و یک  نفر ديگر را همان شب براي اعدام بردند و تير بارانشان كردند ؛‌لازم به ذکر است که در آن روز های اعدام سال 60 اسامی نفرات را که اعدام می کردند در روزنامه های رژیم می نوشتند .

صالح خواجه مجاهد دلیر وقهرمان شهید خلق از بندرگز

 


دانش آموز ۲۱ ساله شهيد تيرباران در سپاه گرگان


   شهادت مردادماه سال ۶۰  فکر می کنم که محل مزارش امام زاده عبدالله گرگان است .




مجاهد شهید  صالح خواجه از بندرگز

 

نام: صالح   نام خانواگی : خواجه    تولد: ۱۳۴۰  سن : ۲۰ سال

تحصیلات : دیپلم ۱۳۴۰   تاریخ شهادت: ۲۳ مرداد ۱۳۶۰

محل شهادت : شهر گرگان    پاسداران خمینی که گینه ای عمیق از
 آگاهی ودفاع جانانه صالح فهرمان  از مردم وآرمان آزادی داشت بعد شکنجه های زیاد او را بشهادت رساندند  

اسامی ۲۴ تن از شهیدان سرفراز خطه مجاهد پرور شمال ایران از منجیل ورودبار تا رامسر وچالوس تاگرگان ، ستارگان شب کوب وظلمت سوز قیام دی ماه ۱۴۰۴

 اسامی ۲۴ تن از شهیدان سرفراز خطه مجاهد پرور شمال ایران از منجیل ورودبار تا رامسر وچالوس تاگرگان ، ستارگان شب کوب وظلمت سوز قیام دی ماه ۱۴۰۴...