۱۴۰۲ خرداد ۲۴, چهارشنبه

با یاد مجاهد شهید اسماعیل (قدیر) هاشم زاده ثابت از پیشتازان نبرد با دو دیکتاتوری از مازندران شهرهمیشه قهرمان پرور آمل

 

با یاد مجاهد شهید اسماعیل (قدیر) هاشم زاده ثابت از پیشتازان نبرد با دو دیکتاتوری از مازندران شهرهمیشه قهرمان پرور آمل 

·        زندگینامه شهیدان

·        1387/01/19

مجاهد شهید اسماعیل (قدیر) هاشم زاده ثابت

مجاهد شهید اسماعیل (قدیر) هاشم زاده ثابت

مجاهد شهید اسماعیل (قدیر) هاشم زاده ثابت

محل تولد: آمل

شغل: متخصص الکترونیک

سن: 27

تحصیلات: دانشجو

محل شهادت: تهران

تاریخ شهادت: 12-9-1360

محل زندان: -

زندگینامه شهید


مجاهد شهید اسماعیل هاشم‌زاده ثابت (قدیر) در سال۱۳۳۳در دهکده کوهستانی نوا در دامنه‌ٔ کوه‌های البرز در خانواده‌ای روستایی و محروم و رنج کشیده‌ای که تنها صاحب قطعه زمین کوچکی برای امرار معاش خود بودند متولد شد. اسماعیل از اولین روزهای زندگی خود در دامان رنج بزرگ شد و در همان روستا همراه با کار کشاورزی، دوران دبستان خود را نیز گذراند.

وی سپس از آنجا که برادرش (مجاهد شهید صادق هاشم‌زاده ثابت) در رشته پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد همراه او به تهران رفت و در کلاسهای شبانه به ادامه‌ٔ تحصیل پرداخت.

در این سال‌ها اسماعیل روزها را به کارگری می‌پرداخت تا بتواند خرج زندگی خود را تأمین نماید. در همین دوران بود که وی با مجاهد شهید مرتضی اعلایی آشنا شد و پس از مدتی به‌طور فعال در جستجوی راهی برای نبرد با رژیم سرسپرده شاه برآمد.

اسماعیل یکبار در سال۵۱ طی تظاهراتی بر علیه شاه در مسجد جامع نارمک بوسیله‌ٔ ساواک دستگیر شد اما پس از مدتی آزاد گردید.

پس از آزادی از زندان به‌مدت ۶ماه در میان کارگران ساختمانی به کار مشغول شد و ضمن مسافرت به شهرهای مختلفی برای کاریابی؛ با فقر و محرومیت کارگران در نظام فاسد شاه خائن مردم بیش از پیش آشنا شد و عزم او برای مبارزه با این نابرابریها که خودش در من آنها قرار داشت جزم‌تر شد.

وی که توانسته بود پس از تلاشهای زیاد با مجاهدین که خواستهای خود را در آرمان و اهداف سازمان متبلور می‌دید ارتباط برقرار کند در اواخر سال۵۴ و هنگام اجرای قرار دستگیر شد.

اسماعیل پس از دستگیری مورد شکنجه‌ٔ وحشیانه ساواک قرار گرفت و طی ۹ماه سنگین‌ترین و وحشیانه‌ترین شکنجه‌های مزدوران شاه را تحمل کرد و لب از لب نگشود.

اسماعیل در رابطه با این شکنجه‌ها به یکی از همرزمانش گفته است: «این کله را می‌بینی چرا بزرگ شده است برای این‌که بازجویم ۳ماه نمی‌دانم چند بار سرم را به دیوار می‌کوبید و بازجو را مسخره می‌کردیم و می‌گفتیم این کله را به دیوار بزن آرمان مجاهدین و آرم بزرگ آزادی خلق تویش است چیزی از آن کم نمی‌شود ما زندان شاه دیکتاتور و شکنجه ساواکیهای آریامهری را اینجوری پشت سر گذاشتیم».

اسماعیل دلیر در آن دوران حتی توانست با هوشیاری خاص خود و فرستادن پیام به خارج از زندان تعدادی از همرزمان خود را از تور ساواک نجات دهد. وی به‌رغم این‌که ماهها در سلول انفرادی ساواک به سر برده بود ولی همواره در جستجوی راهی بود که بتواند از چنگال دشمن رهایی یابد و به همرزمانش در خارج از زندان بپیوندند و در همین رابطه در پائیز ۵۵ هنگامی که مأموران ساواک را به بهانه‌ٔ نشان دادن دستگاه چاپ و پلی کپی به دامنه‌ٔ کوه‌ها و جنگل‌های شمال و حوالی روستای خود کشانیده بود توانست در یک محل پر پیچ و خم و مناسب و جایی که مزدوران از شدت خستگی و پستی و بلندیهای راه از نفس افتاده بودند با وارد آوردن ضربه‌ای به شکم مزدوری که دست او را در دست داشت بگریزد و پس از گریختن و تهیه‌ پول و امکانات از دوستان خود در آن حوالی به شهر ساری رفته و در آنجا مخفی گردد.

وی پس از تهیه‌ یک اتاق محقر در ساری به حرفه‌ دیرین خود کارگری مشغول شد و در انتظار وصل مجدد به سازمان ماند. تا این‌که در اوایل سال۵۶ مجدداً در رابطه با سازمان قرار گرفت و با قلبی مملو از شور و شوق به فعالیت‌های انقلابی خود روی آورد. اسماعیل از همان ابتدای ارتباط با سازمان با نام مستعار (قدیر) نامیده شد و این نام را تا پایان حیات پرافتخار خود حفظ کرد.

وی پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی هم‌چنان بسان مجاهدی پاکباخته و حرفه‌یی به فعالیت‌های انقلابی خود در سازمان مجاهدین خلق ایران ادامه داد.

پس از ۳۰خرداد ۶۰ و آغاز فاز نظامی قدیر در قسمت تدارکات بخش اجتماعی فعالیت می‌کرد. وی در همین دوران به‌علت آشنایی با مسائل فنی و نظامی طرح بمب ضربه‌ای را که بعدها به‌نام خودش بمب ضربه‌ای قدیر نامیده شد ارائه داد. این بمب که با وسائلی ساده ساخته می‌شد در زمره‌ٔ بمبهای بسیار با ارزش و نیرومندی بود که قدرت تهاجمی واحدهای عملیاتی را مضاعف می‌کرد.

سرانجام قدیر قهرمان در آذر ۶۰ در کارگاه خود واقع در مجیدیه تهران مورد تهاجم قرار گرفت و در کنار یک تن دیگر از برادران مجاهدش شهید ماشاءالله کباری (خیرالله) پس از یکساعت درگیری و نبردی قهرمانانه با مزدوران خمینی به‌شهادت رسید.

مادر و دو برادر شهید قهرمان اسماعیل نیز از شهدای مجاهد خلق هستند

مادر مجاهد خلق بتول جلالی‌زاده که هنگام شهادت ۶۰ساله بود از زمان شاه از مبارزات فرزندان مجاهدش حمایت می‌کرد و در زمان خمینی جلاد به‌طور حرفه‌یی با مجاهدین مبارزه می‌کرد تا به‌شهادت رسید.

برادر دیگر شهید اسماعیل مجاهد شهید ابراهیم هاشم‌زاده ثابت بود که در ۱۵خرداد سال۱۳۶۲ به دست دژخیمان خمینی به جوخه اعدام سپرده شد

یادش گرامی و راه سرخش پر رهرو باد

 

 

۱۴۰۲ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

با یاد مجاهد شهید مصطفی نیک کاراز پیشکسوتان مبارزه با دو دیکتاتوری شاه وشیخ

 

با یاد مجاهد شهید مصطفی نیک کار

زندگینامه شهیدان


1387/01/19

 

مجاهد شهید مصطفی نیک کار

 

محل تولد: تنکابن
شغل: دبیر
سن: 35
تحصیلات: لیسانس
محل شهادت: تنکابن
تاریخ شهادت: 12-7-1362
محل زندان: -
زندگینامه شهید

زندانی زمان شاه: سالهای ۱۳۵۵ و۱۳۵۶ / چند بار توسط ساواک نوشهر وساری بازداشت شد / چند ماه را نیز در زندان گذراند.

نحوه شهادت: تیرباران در ساحل دریای شهسوار

مجاهد خلق مصطفی نیک کار از سلسله مجاهدینی است که در دیکتاتوری سلطنتی شاه مدتی را به‌عنوان زندانی سیاسی در حبس گذراند و توسط رژیم خمینی اعدام گردید.

مصطفی در سال۱۳۲۷ در یکی از روستاهای شهرستان شهسوار (تنکابن) به دنیا آمد در نوجوانی در کنار تحصیل مجبور بود برای تأمین مخارج خانواده که مسئولیتش بعد از فوت پدر برعهده او قرار گرفته بود کار کند و به این ترتیب با فقر و محرومیت آشنا شد.

او که روحیه‌ای سرکش و اراده‌ای مصمم داشت با دیدن فقر و فاصله طبقاتی ومحدودیتهای سیاسی سالهای دهه چهل و پنجاه بتدریج دریافت که نابرابریهای اجتماعی ناشی از دیکتاتوری شاه است لذا به مبارزه با نظام سلطنتی روی آورد و در این مسیر در حالی که معلم دبستان در شهسوار بود ۳روز در هفته را صرف ارتباط و فعالیت سیاسی با همفکرانش در  بابل، آمل، قائم‌شهر و لاهیجان و تهران که زمینه‌های کار سیاسی بیشتری داشتند کرد.

مصطفی و هم‌فکرانش از آنجا که گم‌شده خودشان را در آرمانهای مجاهدین یافته بودند، در ادامه فعالیت‌هایشان دست به تشکیل گروه‌هایی زدند که هدف اولشان وصل به سازمان مجاهدین بود، اما ضربه اپورتونیستهای چپ‌نما به سازمان مجاهدین در سال۵۴ که منجر به تلاشی تشکیلات این سازمان در خارج از زندان شد مانع از وصل آنها به سازمان گردید.

در فاصله سالهای ۵۴ و۵۵ و۵۶ مصطفی بارها به شهربانی احضار و۲ بار هم مدتی در زندان ساواک نوشهر زندانی شد و یک بار هم کارش به زندان ساواک ساری و بازداشتهای چند ماهه در آنجا کشیده شد.

رئیس شهربانی شهسوار در آن زمان که مزدوری به‌نام سروان حمزه لوئیان بود به‌شدت مصطفی را اذیت می‌کرد ومحدودیتهای بسیاری را برای او ایجاد می‌نمود.

با آغاز تظاهرات و راه پیمائی‌های توده‌یی علیه شاه، مصطفی که نقش برجسته‌یی در بسیج و آماده‌سازی و هدایت تظاهراتها داشت توانست در قیام و سرنگونی رژیم ستم‌شاهی و پیروزی انقلاب ضدسلطنتی نیز به مسئولیت‌هایش عمل کند

بعد از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی همه مردم شهسوار مصطفی را که در عمل هدایت قیام علیه ستم‌شاهی در شهسوار را در دست داشت یک مبارز آزاده و بزرگ و ضدارتجاع می‌دانستند که هوادار مجاهدین است.

آری او که پیش‌کسوتی محبوب، معلمی دلسوز، مجاهدی خستگی‌ناپذیر بود، از طرف سازمان مجاهدین خلق ایران برای کاندیداتوری انتخابات اولین دوره مجلس شورای ملی در شهسوار معرفی شد. اما آخوندهای تازه به دوران رسیده با تقلبهای نجومی مصطفی را که در دور دوم انتخابات اکثریت آراء را به‌دست آورده بود حذف کردند و آخوند شیاد حسن یوسفی اشکوری را (که در زمان شاه می‌گفت من زندگی‌ام را مدیون مصطفی هستم) پیروز اعلام کردند و از راه یافتن مصطفی به مجلس مانند دیگر مجاهدین جلوگیری نمودند.

مصطفی به‌خاطر ویژگیهای انسانی و انقلابی‌اش علاوه بر محبوب بودن در میان مردم شهسوار، در بسیاری از شهرهای استانهای شمالی کشور شناخته شده بود و نزد مردم احترام ویژه‌یی داشت.

مصطفی چون چهره شناخته شده‌ای بود قبل از ۳۰خرداد سال۶۰ زندگی مخفی را برگزید و به تهران منتقل شد؛ اما در تهران بعد از مدتی به‌دلیل مجموعه ضربات آن روزهای سازمان ارتباطش با سازمان قطع شد تا این‌که در۳خرداد ۱۳۶۱ به‌طور تصادفی در یک تور بازرسی منطقه‌یی در تهران دستگیر و به زندان اوین منتقل شد.

در زندان مدتی ناشناس بود اما در یک برخورد توسط یکی از بازجویان با نام «میرزائی» شناسایی شد و او را تحویل لاجوردی دادند. لاجوردی ابتدا دنبال شکستن و مصاحبه از او بود اما به‌رغم بکار گرفتن شکنجه‌های وحشیانه روی مصطفی ناکام گردید. و نهایتاً دژخیمان در سال۶۲ برای اعدام او را به شهر زادگاهش شهسوار (تنکابن) منتقل کردند تا به خیال خود، اعدام او را «عبرت» مردم شهر که مصطفی محبوب آنها بود نمایند اما مقاومت و رشادتهای مصطفی بساط آخوند‌ساخته را در هم پیچید و مصطفی با ایستادگی بر مواضع انقلابی و مجاهدی‌اش از این آزمایش نیز سرفراز بیرون آمد و جاودانه شد.

مصطفی قهرمان در تاریخ ۱۲مهر سال۱۳۶۲ توسط پاسداران و دژخیمان خمینی در ساحل دریا تیرباران شد و به خیل شهیدان سرفراز مجاهد خلق پیوست.

یادش گرامی و راه سرخش پر رهرو باد

 

خاطرات


 

حوالی صبح بود که پیکری خونین و درهم کوفته را به سلولمان آوردند، من هم مثل سایر هم سلولی‌هایم به‌سرعت درصدد کمک کردن به او برآمدم.

تا نگاهم به او افتاد او را شناختم، مصطفی بود که بیهوش کف سلول افتاده بود، پاهایش چاک چاک شده بود و از سرو دهانش خون می‌چکید.

با کمک سایر بچه‌ها تلاش کردیم تا او را به هوش بیاوریم‌، کمی آب در سلول داشتیم‌، لباسی را نمدار کرده و روی صورتش کشیدیم تا کم کم بهوش آمد و چشمانش را باز کرد، اما دوباره از حال رفت...

طی مدتی که در سلول با او بودم، چندین بار لاجوردی جلاد (علاوه بر دیگر شکنجه‌گران و بازجوهای اوین) به سراغش آمده و او را به اتاق شکنجه و بازجویی برد، و هر بار مصطفی با بدنی مجروح‌تر و ناتوان‌تر، اما با روحیه‌ای قوی و استوار به سلول برمی‌گشت. مصطفی بارها به من می‌گفت: ”به هر ترتیبی توانستی به بچه‌ها خبر بده که اصلاً نگران هیچیک از اطلاعات من نباشند، کوچکترین اطلاعاتی به آنها نداده‌ام و نخواهم داد... مرا حتماً اعدام خواهند کرد، اما به همه بگو که مصطفی بر عهدش وفا کرد و حسرت یک آخ را بر دل دشمن گذاشت“... بعد از چند روز او را از پیش ما بردند و بعداً شنیدم که به زندان تنکابن منتقلش کردند... “ (قسمتی از خاطرات یکی از برادران مجاهدی که مدتی در زندان اوین هم سلول شهید مصطفی نیک کار بوده است.).

 

۱۴۰۲ خرداد ۲۰, شنبه

شکنجه‌گران ساواک چگونه مادر کبیری را شکنجه کردند؟ پیشتازان دنبرد علیه دو دیکتاتوری شاه وشیخ

شکنجه‌گران ساواک چگونه مادر کبیری را شکنجه کردند؟

سهیلا صادق - مسئول کمیسیون آموزش و پرورش شورای ملی مقاومت از شکنجه و سوزاندن معصومه شادمانی (مادر کبیری) در سال۱۳۵۴ توسط ساواک شاه می‌گوید. مادر کبیری در دیماه سال۱۳۶۰ توسط پاسداران جنایت‌پیشه اعدام شد.

 

با یاد مجاهد شهید سیدجواد مدنی تنکابنی از قهرمانان نبرد با دو دیکتاتوری شاه وشیخ ببینید در پرده مستند دیکتاتوری چه میگذرد

با یاد مجاهد شهید سیدجواد مدنی تنکابنی 

از قهرمانان نبرد با دو دیکتاتوری شاه وشیخ

ببینید در پرده مستند دیکتاتوری چه میگذرد

مجاهد شهید سیدجواد مدنی تنکابنی

محل تولد: سیاورز خرم آباد شهسوار (تنکابن )
شغل: کارمند بانک ایران وژاپن
سن: 36
تحصیلات: لیسانس حساب داری
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 14-4-1364
محل زندان: -

زندگینامه شهید

 


مجاهد شهید سید جواد مدنی که میان مردم و دوستان و بسیاری از اهالی روستاهای اطراف و خرم‌آباد تنکابن به جوادآقا شناخته می‌شود در سال۱۳۲۶ در روستای سیاورز خرم‌آباد تنکابن در یک خانواده بسیار شناخته شده و قابل اعتماد مردم منطقه بدنیا آمد. دبیرستان را در تنکابن و دانشگاه را در تهران گذراند.

در دانشگاه با شرکت در تظاهرات و پخش شبنامه‌ها سیاست سرکوبگرانه شاه فعال بود. سپس با تشکیل گروه‌های سیاسی - مذهبی به گسترش فعالیت‌هایش از جمله در شهر زادگاهش تنکابن پرداخت.

سال ۵۲ یک بار توسط ساواک احضار و برای مدتی در بازداشت بود. ساواک در بازداشتگاه، فشار زیادی روی جواد از جمله با تهدید کردن خانواده وی آورد.

سید جواد مدنی تنکابنی بار دوم در سال۵۳ توسط ساواک دستگیر و به تهران برده شد. دستگیری او با همدری گسترده مردم که احترام خاصی برای این خانواده قائل بودند همراه شد.

یکی از برادرانی که توسط سید جواد عضوگیری شده بود، بعد از آزادی از زندان در مورد بخشی از فشارها و اذیت و آزار مأموران ساواک، شکنجه‌های سیستماتیک در کمیته مشترک و برخی مراکز ساواک در شهرستانها از جمله نوشهر و ساری روی سیدجواد اعمال شده بود و خودش از شهید شنیده بود، این طور نقل کرده است:

«هنگام دستگیری در خواب و بیداری غافل گیر شدیم؛ همراه من یکی از بستگانم بود که هر دوی ما را ابتدا به محلی منتقل کردند که نفهمیدم کجاست ولی بعد که چشم باز کردیم در کمیته مشترک بودیم.

در همان دیالوگ اول روشن شد که فامیل همراه من اساساً در باغ سیاست نیست و بعد از یک روز و با مقداری کتک و مشت و لگد آزادش کردند؛ مرا که با ضربات زیاد کوفته شده بودم و چشمم سیاهی میرفت؛ چشمم با یک چیزی که شبیه گونی بسته بودند. صدای ۲نفر را می‌شنیدم که راجع به من و کارهایم صحبت می‌کردند وقتی راجع به آدرس و یک برگه کاغذ صحبت می‌کردند خوشحال شدم که اسم من در جیب نفری بود پیدا کرده‌اند و ربطی به فعالیت‌هایم ندارد؛ لااقل الآن موضوع بحث نیست؛ روی همین موضوع متمرکز شدم و حرفهایم را آماده کردم.

در همین فکر بودم که سه نفر با عجله و کشان کشان مرا به اتاق دیگر بردند یکی با صدای بلندتر به دو نفر دیگر تهدید می‌کرد؛ خجالت بکشید با دست خالی دیگر پیشم نیائید؛ ۳ روزه هیچ غلطی نکردید ببینم چی کار می‌کنید و بیرون رفت مرا به تخت بستند فکر می‌کنم شلاقها به ۳۰ نرسیده بود که از حال رفتم اما صدایم را می‌خوردم سطل آب را حس کردم تکانی خوردم نفهمیدم که چند تا زده بودند؛ دوباره تلاش کردم بشمارم ولی شاید ۸۰ضربه شلاق خوردم و خون به اطراف پاشید بیشتر روی پایم پاره شده بود ساواکی چاقلو، با لهجه و فرهنگ لمپن‌ها واقعاً حرفه‌یی می‌زد هر ضربه‌علاوه بر کف پا به تمامی پشت پا هم می‌خورد، تا مغز استخوان برق گرفتکی و حالت شک شدن را حس می‌کردم.

من هم تنها یک بار گفتم که کدام پدر سوخته‌ای مرا معرفی کرده خوب اگر اینجوری است بیاورید روبه‌رو کنید یکی از آنها گفت همیشه توی تظاهرات هستی ولی این بار همه نفرات را باید بگوئی؛ ۴روز پشت سرهم همین شکنجه و شلاق سهم من بود. یکی از شکنجه‌گرهای ساواک با بازجو به آهستگی گفت اگر فیل هم بود از پا در می‌آمد این چیزی ندارد. با این دیالوگ ۱۵روز آنجا بودم تا این‌که مرا به سلولی بردند که جوانی دانشجو را دیدم مال دانشکده دیگر بود از او سؤال کردند این را می‌شناسی با سر گفت نه از بس شکنجه شده بود که دو ساواکی تقریباً زیر بغلش را نگه‌داشتند اما پاهایش روی زمین کشیده می‌شد؛ از من سؤال کرد گفت تو این را می‌شناسی گفتم نه ولی چند بار در دانشکده دیدم ولی یادم نمیاید. مدتی بعد هم در یک دادگاه نمایشی ابتدا ۱۰سال و بعد هم ۵سال به زندان محکوم شدم. وقتی وارد زندان قصر شدم تعداد زیادی زندانی آنجا بود حسابی مرا تحویل گرفتند و احساس کردم دنبال اینجا بودم واقعاً شکنجه‌هایی که شده بودم برای پیدا کردن گمشده‌ام که سازمان بود می‌ارزید.

او در مدتی که در زندان بود؛ همه آموزشها را از مجاهدین آموخت و تبدیل به کادری لایق و همه‌جانبه شد تا بتواند مسئولیت مبارزه برای آرمان آزادی مردمش را به عهده بگیرد».

سید جواد سال۱۳۵۷ در جریان انقلاب ضدسلطنتی از زندانهای شاه خائن آزاد شد و مردم شهر به‌عنوان یک قهرمان از او استقبال کردند.

وی مجدداً به تهران رفت و فعالیت‌هایش را در تهران ادامه داد تا بعد از ۳۰خرداد ۶۰ که خمینی آخرین قطرات آزادی را گرفته و دست به نسل‌کشی مجاهدین زد؛ سید جواد هم مانند همرزمانش؛ برای ایستادگی و ادامه مبارزه زندگی مخفی را برگزید تا این‌که توسط پاسداران خمینی دستگیر شد؛ ۴سال تمام تحت شکنجه‌های بسیار او را در زندانهای مختلف چرخاندند و بقدری ضعیف شده بود که مستمر دچار خون ریزی معده بود و از شدت ضعف از حال می‌رفت.

لاجوردی همه گونه شکنجه و محدودیت و فشار را به سید جواد اعمال کرد از او مصاحبه می‌خواست اما او که حسرت مصاحبه که هیچ، حتی یک آه را بر دل دژخیمان خمینی گذاشت در وصیت نامه‌اش این‌طور نوشت: تا بن استخوان به توحید و یگانی و نبوت و معاد معتقدم... حنیفا مسلماً و ما انا من المشرکین... و سرموضع بودن خودش را اعلام کرد و سرانجام در تابستان ۶۴ به عهدش با خدا و خلق وفا کرد و سر بدار و جاودانه شد؛ یادش گرامی و راه سرخش پر رهرو باد

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

 

۱۴۰۲ خرداد ۱۸, پنجشنبه

درگذشت دریغ‌انگیز پدر مجاهد سید زاهد عنقائی تسلیت به مردم خطه رضوان شهر وهشتپرطوالش ومردم استان گیلان

درگذشت دریغ‌انگیز پدر مجاهد سید زاهد عنقائی

1402/03/18
درگذشت دریغ‌انگیز پدر مجاهد سید زاهد عنقائی
درگذشت دریغ‌انگیز پدر مجاهد سید زاهد عنقائی

با کمال تأسف با خبر شدیم صبح دوشنبه ۱۵خرداد ۱۴۰۲ پدرمجاهد سید زاهد عنقایی پدر سه شهید مجاهد خلق شهیدان والامقام نظام‌الدین عنقایی و حسام‌الدین عنقایی و علاءالدین عنقایی و عموی میلیشیای مجاهد خلق سراج الدین عنقایی در سن ۹۵ سالگی در منزل مسکونی‌اش در طوالش در اثر ایست قلبی چشم از جهان فروبست و به فرزندان شهیدش پیوست و در جوار آنها در قبرستان پونل طوالش زادگاه آن شهیدان بخاک سپرده شد.

درگذشت دریغ‌انگیز پدر مجاهد سید زاهد عنقانی

وی هم‌چون بسیاری از مردان رنج و کار گیلان خانواده ۱۱ نفری خود شامل ۶ پسر و ۳ دختر را با سختی و مشقت و با کار کردن در شالیزارها اداره کرد و فرزندان مجاهدش را تقدیم خدا و خلق کرد. بعد از انقلاب ضدسلطنتی با ورود فرزندانش به‌بازار کار انتظار بهبود وضع زندگی‌شان را داشت و نظام‌الدین فرزند ارشد وی فوق دیپلم و آموزگار مدارس طوالش شده بود، اما از حاکمیت منحوس خمینی ملعون چیزی نگذشته بود که همان زندگی ساده را نیز بر او و خانواده‌اش تلخ کردند. ۵تن از پسران او که عشق مجاهدین در سرداشتند بعد از ۳۰خرداد ۱۳۶۰ مجبور به زندگی مخفی شدند در فاصله سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳ سه تن از فرزندان مجاهدش به‌دستور خمینی جلاد به‌شهادت رسیدند. فشار و سختی بیش از گذشته به این خانواده وارد شد طوری که در اثر فشار عوامل رژیم و تأملات ناشی از آن به‌اجبار ۳بار محل مسکونی خود را از این شهر به آن شهر از این مکان به آن مکان تغییر دادند.

عکس جمعی سه فرزند شهید مجاهد خلق

عکس جمعی سه فرزند شهید مجاهد خلق

مجاهد شهید نظام‌الدین عنقایی از فرماندهان مجاهدین مستقر در جنگل‌های رضوانشهر گیلان بود که در تاریخ ۷اردیبهشت ۱۳۶۲ در یک درگیری مسلحانه واقع در جنگل سیاه بیل (روستای جنگلی رضوانشهر) به‌شهادت رسید. این شهید والامقام در آرامستان پونل طوالش به خاک سپرده شد.

مجاهد شهید نظام‌الدین عنقائی

مجاهد شهید نظام‌الدین عنقائی

 

فرزند دوم این پدر بزرگوار مجاهد شهید حسام‌الدین عنقایی از رزمندگان عملیاتی مجاهدین مستقر در جنگل بود که طی یک ضربه خائنانه دستگیر و توسط آخوند جنایتکار قتل زاد در دادگاهی فرمایشی در بندر انزلی به اعدام محکوم و تیرباران شد. جلادان رژیم جنایتکار حتی محل دفن این شهید را هم به خانوده‌اش نگفتند.

فرزند سوم پدر، میلیشیای مجاهد خلق علاءالدین عنقایی بود که در سن ۱۸ سالگی در حالی که دانش‌آموز بود توسط قتل زاد جانی در بندر انزلی و بیدادگاهی که اکنون برای همگان مشخص است با حکم اعدام، تیرباران شد.

مجاهد شهید علاءالدین عنقائی

مجاهد شهید علاءالدین عنقائی

مجاهد شهید علاءالدین در کنار نظام‌الدین در مقبره‌ای در زادگاهشان واقع در قریه پونل طوالش بخاک سپرده شد و پدر مجاهدشان نیز نیز در کنار فرزندان دلاورش با افتخار ابدی آرمیده است.

پسر عموی این شهیدان، میلیشیای قهرمان مجاهد خلق سراج الدین عنقایی که دانش آموزی ۱۸ساله بود قهرمانانه در یک درگیری با پاسداران ظلمت و تباهی در رودسر گیلان در تابستان ۱۳۶۰ به‌شهادت رسید از محل دفن این شهید نیز اطلاعی در درست نیست.

از راست نفر دوم علاءالدین و نفر سوم سراج الدین

از راست نفر دوم علاءالدین و نفر سوم سراج الدین

شهیدان سراج الدین (راست) و علاءالدین

شهیدان سراج الدین (راست) و علاءالدین

پدر عنقایی با شکرگزاری به درگاه خدا همواره می‌گفت: شکر خدا همواره در محبت مردم غرق بودیم و هیچوقت احساس تنهایی نمی‌کردیم. هرجا می‌رفتیم از هر خیابانی عبور می‌کردیم یا به هر برنامه و مراسمی می‌رفتیم مورد لطف و احترام و محبتهای زیادی از طرف مردم و کسانی که هیچوقت آنها را ندیده بودیم روبه‌رو می‌شدیم. به‌ویژه جوانان هم سن و سال فرزندانم با احترام و محبت فراوان با خانواده ما برخورد می‌کردند طوری که خودمان خجالت‌زده می‌شدیم و با خود می‌گفتیم مگر ما چه کرده‌ایم که این همه مورد لطف و محبت مردم قرار می‌گیریم؟ آنجا بود که به راه و هدف مجاهدین بیشتر آگاه شدیم. از ترس رژیم و اختناقی که حاکم کرده بودند کسی جرأت نمی‌کرد اسم مجاهد یا سازمان را بزبان بیاورد ولی به عناوین مختلف به ما ابراز لطف و محبت می‌کردند.

پدر می‌گفت یک بار کنار خیابان منتظر تاکسی بودیم ناگهان یک اتومبیل در مقابلمان ایستاد و با اصرار ما را سوار کرد. بدون این‌که سؤال کند که مسیرمان کجا است. وقتی از او پرسیدم که شما کی هستید من شما را به‌جا نمی‌آورم؟ راننده اسم بچه‌های شهیدم را آورد و گفت ما همانها هستیم، ما فرزندان شما هستیم. طبیعتاً من غرق غرور و شعف می‌شدم، آنوقت بود که به داشتن چنین فرزندانی احساس غرور و افتخار می‌کردم.

به شهرهای اطراف که می‌رفتم همین که نام خانوادگی مرا می‌شنیدند خیلی مرا مورد لطف و مرحمت خودشان قرار می‌دادند. من سعی می‌کردم همیشه بهترین لباسها را بپوشم که مبادا دشمنان ما فکر کنند حالا که بچه‌های ما شهید شده‌اند افسرده و سر افکنده‌ایم.

البته فشار روی زندگی ما از سوی رژیم خیلی زیاد بود. ما چندین بار مجبور به تغییر اسکان شدیم ولی به روی خود نمی‌آوردیم و سربلند و شادمان بودیم. وقتی فشار روحی و غم از دست دادن فرزندان زیاد می‌شد به مزار فرزندانم پناه می‌بردم و با خواندن آیاتی از قرآن و یادآوری خاطراتی از عزیزانم سبک‌بال به منزل بر می‌گشتم.

پدر زاهد عنقایی و خانواده او نمونه‌ای از بسیار خانواده‌هایی هستند که نشانه و سرمشقی برای جوانان این مرز و بوم و مایه مباهات ملت و مقاومت ایران هستند. یادش گرامی و روحش شاد. راه و آرمان او و فرزندان مجاهدش تا جاودان ادامه خواهد داشت. فقدان این پدر بزرگوار را به فرزندان او و همه اعضای خانواده، به مردم خطه مجاهد پرور طوالش و رضوانشهر و هموطنان گیلان زمین تسلیت می‌گوئیم.

۱۴۰۲ خرداد ۱۳, شنبه

مجاهد قهرمان مصطفی نیکار آیا شما این قهرمان را میشناسید

 او که همه چیزش را اولا برای مردم روستایش کشکو وروستاهای اطراف کشکو گذاشت برای شهرش همه چیزش را فدا کرد برای شهسوارو شهسواریها 

                                       

 او در برابر هیولای ارتجاع وشخص خمینی ایستاد واز مردم وحق مردم وحق حاکمیت مردم دفاع کردواو کاندیدای محبوب مردم شهسوار وسازمان مجاهدین خلق ایران برای دوره اول مجلس شورا بود برای آرمانهای سیاسی واعتقادیش همه چیزش را داد او توسط ساواک شاه بسیار اذیت وشکنجه شد وتوسط لاجوردی که جانشین بازجویان ساواک بود چه شکنجه ها که متحمل نشد اما او راز دار ووفادار وسرفراز جاودانه شد وبهمین دلیل الگوی نسلهای
مختلف است 

اسامی ۲۴ تن از شهیدان سرفراز خطه مجاهد پرور شمال ایران از منجیل ورودبار تا رامسر وچالوس تاگرگان ، ستارگان شب کوب وظلمت سوز قیام دی ماه ۱۴۰۴

 اسامی ۲۴ تن از شهیدان سرفراز خطه مجاهد پرور شمال ایران از منجیل ورودبار تا رامسر وچالوس تاگرگان ، ستارگان شب کوب وظلمت سوز قیام دی ماه ۱۴۰۴...