یک خاطره تکان دهنده از نحوه شهادت فرهاد جوادی از بهشهر واوج شقاوت وجنایت خمینی وپاسداران
از طرف سارا که پدر را هرگز ندید
امروز صبح ميتونيد براي ملاقات پسرتون بياين جلو بيمارستان!
اطراف بيمارستان جمعيت زيادي در انتظار بود. مادر از يك نفر پرسيد چه خبر شده؟ زن در حاليكه بهشدت گريه ميكرد گفت: چند مجاهد رو ديشب اعدام كردند. مادر بي اختيار زير لب گفت: خدايا به پسرم كمك كن! تازه فهميد كه ماجراي ملاقات چيه، تازه فهميد كه ديگه فرهادش نيست. دورتر پيرمرد رانندة آمبولانس، به مادر نگاه ميكرد و آرام آرام ميگريست.
نيمههاي شب بود كه تلفن زنگ زد و از طرف بيمارستان بهم گفتند كه با آمبولانس بايد به جادهيي كنار شهر برم و سه مجروح رو به بيمارستان بيارم. وقتي به اونجا رسيدم هوا هنوز تاريك بود. پايين جنگل ماشين رو پارك كردم و منتظر شدم. چند دقيقهيي نگذشته بود كه صداي شليك گلوله شنيدم. بعد صداي گلولة دوم و بلافاصله رگبار مسلسل و كمي بعد صداي دو تكتير سكوت شب رو شكافت. صداي بال پرندگان كه وحشت زده از محل دور ميشدند، فضاي جنگل رو سنگين كرد. نفسم بند اومده بود. تصميم گرفتم سوار ماشين بشم و فرار كنم كه يه دفعه چند پاسدار اسلحهبهدست درحاليكه سه جسد رو روي زمين ميكشيدند از جنگل بيرون اومدند. از اجساد نالههاي خفيف شنيده ميشد. اونها رو پشت آمبولانس گذاشتند. شوكه شده بودم. ناگهان پاسداري به كتفم زد و تكونم داد و گفت: چته؟ چرا صدات درنمياد؟ سريع حركت كن و اين منافقاي كثيفو ببر تحويل بيمارستان بده. و بعد، خودشون سوار ماشين گشت شدند و در چشمبههمزدني از اونجا رفتند. چراغقوهام رو روشن كردم و سه جسد غرق در خون رو با دقت نگاه كردم. يكي از اونها هنوز بدنش گرم بود و بريدهبريده نفس ميكشيد. چشماش هنوز باز بود، چقدر نگاهش آشنا بود، خدايا او كيه؟ صداي خفهيي از گلوش درميومد، انگار ميخواست چيزي بگه و نميتونست. باورم نميشد، فرهاد بود. فرهاد بهشهر، من فرهاد رو از بچگي ميشناختم. خداي من، فرهاد داره جلوي چشمام پرپر ميزنه و من كاري از دستم بر نمياد! جواب پدر و مادر پيرش رو چي بدم؟! بهشون چي بگم؟! نفهميدم چطور حركت كردم؛ اما وقتي به بيمارستان رسيدم بدن فرهاد سرد شده بود.
فرهاد جوادي در 14مرداد سال1360 بدست پاسداران خميني در جنگل عباس آباد بهشهر بطرز فجيعي زجركش شد.
از سمتهاي مختلف از پايين پاها تا قفسة سينهاش گلوله ها به بدنش اصابت كرده بودند. دستها و دهان فرهاد آغشته به گلولاي و برگ بود. شايد كه را وادار به دويدن كردند و از هر طرف به او گلوله زدند.
با دستاني سبز در جنگلي سرخ
پنداشتند خام
کز سرگشتگان که پي ببرند و سوختند
من آخرين درختم از سلاله جنگل
آنان که بر بهار تبر انداختند تند
پنداشتند خام که با هر شکستني
قانون رشد و رويش را از ريشه کنده اند

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر